قالب پرشین بلاگ


یادگاری های مجازی من!
تنها تو نیستی که گاهی سردرگم یا تنها یا خسته میشی...منم هستم!

خدا...خدای بزرگ! خدا مهربونه.کسی که به جای جستجوی آرامش در بیرون از خودش و خدای خودش میگرده،آخرش به بن بست میرسه! هیچ آرامشی دریافت نمیکنه.آره خدا...اگه دلت و فکرت و کارات با خدا باشه، اونوقت میبینی زندگیت مثل رنگین کمون لطیفو رنگیو قشنگه!

وقتی مشکلی داری، با خدا که دردودل میکنی سبک میشی بعدش کم کم می بینی مشکلت داره حل میشه و امیدوار میشی. اینا حرفای بی سر و ته نیست! اینا یه مشت کلمه بی معنی نیست.واقعا هیچوقت خدا نمیذاره دست خالی و از رحمتش ناامید بشیم. خدا روزی هر کسیو به یک نحوی واسش قرار داده و نمیذاره بنده هاش سختی بکشن! اگرم مشکلاتی پیش میاد به خاطر نادانی همین بنده هاست به خاطر هوس ها و زیاده خواهی ها!

خدا رو دوست دارم چون تو بدترین شرایط هوامو داشته و داره کمکم کرد تا بتونم مقاوم باشم.با اینکه واقعا گناهکار بودم ولی طردم نکرد بهم فرصت جبران داد! هیچ کسی آره هیچ کسی به جز خدا و باور به وجودخدا نتونست ارومم کنه. برای خدا مینویسم برای خدا حرف میزنم برای خدا آهنگ میذارم و تنها و تنها از خدا هرچی بخوامو میخوام. میخوام کمکم کنه تا زندگیمو طوری بگذرونم که مفید باشم خاطرم اسوده باشه اسیر ظواهر نشم و دنبال حقیقت برم.حقیقت خداست!

شاید خیلیا این حرفا رو مسخره بدونن یا نوعی جا نماز آب کشی یا هرچی! ولی واقعا خدا بود که شرایط بد منو خوب کرد.

هیچ چیز آره هیچ چیز تو دنیا به اندازه باور به وجود خدا اهمیت نداره. اگه دلت پاک باشه از هیاهوها فاصله بگیری، اونوقت هیچ آره هیچ حادثه و مشکلی تو زندگی واست ناامید کننده و سخت نمیشه اونوقت همیشه ارومی همیشه امیدواری. دیگه حسرت زندگی بقیه رو نمیخوری به راحتی اسیر ظاهر افراد نمیشی و انگار تفکرت عمیق میشه نسبت به زندگی و مسائلش! 

و این یک تجربه کاملا شیرینه که فقط نصیب ادمایی میشه که واقعا وجود خدا رو باور دارن و مهربونن!


برچسب‌ها: امید به خدا باور به خدا خداوند توکل به خدا براورده
[ 93/07/06 ] [ 19:20 ] [ ایدا ]
گاهی وقتا که توی خونه تنهام تو اتاقمم یا تو حمامم،همش یه صداهایی میشنونم صدای اینکه انگار دارن صدام میزنن یا فریاد میکشن یا حتی دعوا شده اما تا از حمام یا اتاقم میام بیرون، میبینم همه جا آرومو ساکته و خبری نیست! بعضی وقتا که حس میکنم صدام میزنن،جواب میدم بله؟! کیه؟! اما تا درو باز میکنم میبینم همه چی آرومه و کسی خونه نیست!!


برچسب‌ها: توهم ترس اسکیزوفرنی تنهایی
[ 93/07/02 ] [ 12:2 ] [ ایدا ]
درود

بعضی وقتا با خودم میگم چطوری میشه بعضی  آدما تو شهرای بزرگ، زندگی خوبو شادی با خانوادشون دارن؟! چطور میشه که از صبح میرن سر کار تا مثلا نزدیکای شب بعدش به امید بودن با خانوادشون برمیگردن خونه؟! چطور میشه میون اینهمه سرو صدا و شلوغی آدما و خیابونا میون اینهمه خبر اینهمه برو بیا اینهمه آدمای جدید،دوباره به خانواده خودمون بچه های خودمون همسر خودمون و در کل خونه ی خودمون برگردیمو پایبند باشیم؟!!!!

 

گاهی وقتا میگم خب! یعنی اینهمه درگیری در طول روز بیرون خونه، اینهمه دیدن آدمای تازه، اینهمه مراوده و ارتباط  و حجم زیاد ورود اطلاعات جدید تو مخمون، اینا چطوری تو بعضیا اثر نمیکنن و با این وجود باز هم میان پیش خانوادشون پیش همسرشون بچشون باز هم امید دارن به زندگی خانوادگیشون و خانوادشونو با این چیزا عوض نمی کنن؟!! هنوزم میون اینهمه شلوغیا و تنوع بازم به فکر زندگیشون هستن؟!!!

نمیدونم! مثلا یه زنو شوهری که تازه ازدواج کردنو توی یکی از قسمت های شلوغ تهران زندگی میکنن و آقا باید صبحا ساعت 7 بیدار شه بره اون طرف شهر سرکار تا مثلا 7 شب!!! خب...اینهمه این آقا میره بیرون اینهمه با اینو اون سرو کار داره اینهمه شلوغی هست ولی باز برمیگرده خونه و امیدواره به زندگیو همسرش؟!!! چطوری اینطور میشه؟!

 

بعضیا که درصدشون به نظرم خیلی زیادم نیست، ضعیفن! نسبت به هیاهو و ارتباطاتت بیرونیشون و همینطور در مقابل حریمهای خصوصیشون کنترل خاصی ندارن.سریع واکنش نشون میدن و تحت تاثیر آدما و شلوغیا قرار میگیرن یعنی آدما روشون اثر میذارن.همین آدمایی که تا توی یه شرکت استخدام میشن در مقابل همکارای جنس مخالفشون نمی تونن مقاومت کنن و در طول روز که با اونا کار میکنن و از همسرشون جدا هستند، یه رابطه عاطفی تشکیل میدن یا مثلا پر میشن با حرفها و نظرات آدمای مختلف و ثبات خودشونو از دست میدن و تا میان خونه و پیش همسرشون، تموم مدت فقط به محیط بیرون و کار و آدمای اونجا فکر میکنند و شاید حرف میزنند و انگار از یاد می برن که با یکی دیگه دارن زندگی میکنن و جو خانواده با محیط بیرون و آدماش فرق داره و بهتره وقتی میان خونه با عشق به زندگی خانوادگیشون بیان و مساثل بیرونو فراموش کنن!!!

آره! شاید بعضیا محکم نیستن...ضعیفن!

 

 


برچسب‌ها: ارتباطات اجتماعی مسایل اجتماعی زندگی زناشویی
[ 93/06/31 ] [ 17:43 ] [ ایدا ]
 خدا ....خدا کسی که خیلی دوستش دارم.من از اول اول اینطور نبود که خدا رو کاملا باور و قبول داشته باشم! هر چند صباحی منکر وجود موجودی به اسم و ماهیت خدا میشدم و گاهی با خودم میگفتم همه این دنیا و زندگی بر حسب شانس و تصادف ایجاد شده و تمام متون های قدیمی و قرآن و وجود پیامبران از طرف خدا، همه و همه یک مشت اراجیفه که یه عده آدم نشستند سر هم کردند!!!!  

از بی خدایی به خدا پرستی رسیدم!

وقتی که کاملا به بن بست به معنای واقعی کلمه رسیده بودم  وقتی که هیچ راه امیدی نبود حتی یه کور سویی ذره ای نوری دیده نمی شد و من تنهای تتها و سرگردون میون این همه قضاوت نا به جا و احساسات سخت و دشوار گیر کرده بودم وقتی که حتی مادرم هم مرهم دردم نمیشد که هیچ تازه زخمی بر زخمها بود وقتی کاملا تنهای تتها بودم دست به دعا برای معجزه ای برداشتم!

دعا کردم و خیلی زود مثل یک معجزه اجابت شدم! 

دعای من اجابت شد و دوباره رنگ و بوی زندگی و امیدواری به من برگشت و به منی که هرازگاهی به سیم آخر میزدم و منکر وجود آفریننده هستی میشدم و با بی رحمی تمام همه نعمت ها و لطف های خدا در هر لحظه زندگیمو نادیده میگرفتم و ناشی از شانس میدونستم، حالا کاملا باور دارم نظمی هست خدایی هست شنونده ای هست اجابت کننده ای هست و مطمین هستم این تجربه تا پایان عمر با من خواهد بود و روز به روز به باور قلبی من نسبت به خدا افزون تر خواهد شد....

خدا هست! اگه از یک چیز تو دنیا کاملا مطمین باشم همین وجود داشتن موجودی مهربون به اسم خداست!


برچسب‌ها: اثبات وجود خدا خداوند باور به وجود خدا
[ 93/06/19 ] [ 19:33 ] [ ایدا ]
حرفامو میخورم! آره...بعضی وقتا حرف نمیزنم چیزی نمیگم خاموش میشینم و فقط نگاه میکنم.میذارم آدما هرچی میخوان قضاوت کنن هرچی دوست دارن بگن.مهم نیست اونا در موردم یا در رابطه با هرچیزی چه عقیده ای دارن.گاهی هیچی واسم مهم نیست جز تنهایی ها...باورها...رویاها و افکار خودم! بی خیال همه این حرفها...

نمیدونم چرا ادم جنجال به پا کنی نیستم...گاهی وقتا واقعا حق با منه اما حسی چیزی در درونم منو خاموش میکنه وادار میکنه هیچی نگم و فقط نگاه کنم و نظاره گر جریان امور باشم! شاید فکر میکنم اگه ساکت باشم دیگران می فهمن نظرم چیه حق با منه ...

یه استاد داشتم که توی رشته خودش واقعا تک و ماهر بود و هست.استادم میگفت من اصلا به دنیای بیرون از خودم و جنجال ها و هیاهوهای بیرون کاری ندارم.تا جاییکه ضروری باشه از دنیای درونم خارج میشم در غیر اینصورت نمیذارم هیاهو و شلوغی دنیای بیرون منو با خودش به هر جهتی که خواست ببره...این منم که خودم به خودم جهت میدم راهو نشون میدم اونوقت کلی ایده و خلاقیت به ذهنم میرسه و باعث میشه کارای هنریم تک بشه...خاص بشه .

منم چشمامو می بندم به درون خودم...به تنهایی های خودم سفر میکنم. چقدررر ایده میاد.چقدر ذهنم باز میشه.سعی میکنم کاری به بیرون از خودم نداشته باشم.وقتی خودمو پیدا میکنم انگار یه قاره جدید کشف کردم...خدا رو تحسین میکنم اگه مقلد صرف نباشیم و تو حیطه خودمون تو سبک خودمون خاص باشیم اونوقت دیگه نگران نظرای دیگران راجع خودمون نیستیم...خودمونیم.خود خود ناب خودمون!


برچسب‌ها: خاص بودن خود بودن پذیرش خود اعتماد به نفس
[ 93/06/15 ] [ 22:31 ] [ ایدا ]
درود

خودمو میخوام خودمو دوست دارم با خودم حال میکنم وقتی موزیکای اروم مورد علاقمو میذارم چایی که دوست دارمو دم میکنم کتابایی که خوشم میادو میخونم جاهایی که دل بخواهمه رو میرم با ادمایی که باشون راحتم رفتو امد میکنم حرف میزنم....اینا منن..من خودمو دوست دارم.

مدتهاست که منتظر کسی نیستم که بیاد زندگیمو رنگو بو بده تازه کنه بم انگیزه بده اصلا بیشتر از خودم منو دوست بداره!!! نه ...خودم اونقدر خودمو میخوامو دوست دارم که همش انگیزه دارم پیشرفت کنم درس بخونم از خودم مراقبت میکنم بهترین غذاها و لباسا رو تا اونجا که در توانم باشه استفاده میکنم و به خودم به روحم به نیازهام احترام میذارم.

سعی میکنم از امکانات و فرصت هایی که دارم هرچند کوچک استفاده کنم وقتمو هدر ندم تا جاییکه میتونم برای خودم و ارزش هام احترام قایل بشم و به دیگران اجازه ندم از حد و مرز خودشون در ارتباط با من فراتر برن!

یاد گرفتم که هر طور به خودم بها بدم و هر طور در مورد خودم فکر کنم بازتابی هست در نگاه دیگران.یعنی دیگرانم همونطور که من با خودم رفتار میکنم بام برخورد میکنن. پس به خودم احترام میذارم حتی در خلوت و تنهایی ....! 

خودم تلاش کردم تا به این احساسات و باورها رسیدم...که این منم خود خود منم که میتونم سرنوشت و سبک زندگیمو انتخاب کنم و هرطور دوست دارم پیش برم. هیچ کسی مقصر اشتباهات من نیست جز خودم و هیچ کسی جز خودم نمیتونه بم انگیزه و امید بده.روی پاهای خودم می ایستم و منتظر هیچ کسی نمی مونم.حتی اگه کسیم وارد زندگیم شد و  درک شدم باز هم فردیت خودمو از دست نخواهم داد وابسته  نخواهم شد و تنها همدل همدم و همراه خواهم بود...با ادما به احترام و ادب رفتار میکنم و دنبال علاقه مندی هام میرم و از زندگیم لذت می برم ...

 

 


برچسب‌ها: خود شکوفایی دوست داشتن خود استقلال شپخصی پیشرفت
[ 93/06/13 ] [ 22:5 ] [ ایدا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گاهی وقتا که درگیری یا غم داری... بدون که
تو تنها نیستی... میلیونها نفر دیگم تو دنیان که
احساساتی مشابه تو دارن یا تجربه کردن!
یکی از اونام منم...

ایدا!
امکانات وب