قالب پرشین بلاگ


یادگاری های مجازی من!
تنها تو نیستی که گاهی سردرگم یا تنها یا خسته میشی...منم هستم!
خدا جون! میشه یه کاری کنی؟! اصلا بگو ببینم میخوای عیدی بهم چی بدی؟؟؟البته که بهم اونقدر لطف داری و نعمت دادی که باید تا آخر عمرم سپاس گذارت باشم بازم ازت ممنونم.اما من عیدی میخوام! ناسلامتی داره عید میاد سال نو میشه. خب منم بنده ی تو هستم عیدی میخوام ازت! 

میشه خودم عیدیمو بگم؟! بگم چی میخوام؟؟؟بذار خودم بگم!

اگه میشه قبول شدن تو یه دانشگاه خوب و آبرومند واسه کارشناسی ارشد که امسال امتحانشو دادم،عیدی من باشه!باشه خدا جون؟؟! میشه قبول شم؟ یه دانشگاه خیلی خوب که گرونم نباشه! خداااا جون غافلگیرم کن! آخه ادامه تحصیلو دوست دارم هرچی کم کاری واسه لیسانس کردمو میخوام واسه ارشد جبران کنم.میدونم که خیلی سر به هوا و شیطون بودم اما دیگه فهمیدم باید آینده نگر بود.میخوام کلی تحقیقو مقاله بنویسم.بیشتر کتاب بخونم....خداااااااااا جوووون کمکمممم کنننن!

 

 

 

[ ۹۳/۱۲/۱۶ ] [ 19:23 ] [ ایدا ]
خب الان من کیم؟! من یه دختر ۲۴ ساله هستم که امسال لیسانس گرفتم و واسه آزمون ارشد هم امتحان دادم و خیلی خیلی هم واسم مهمه که ارشد قبول بشم و ادامه تحصیل بدم اما در رابطه با رشتم کمتر کتاب میخونم و تحقیق میکنم انگار دلم ته تهش نمیخواد در مقاطع بالاتر تحصیل کنه و دنبال درسو تحقیقو اینا باشه!!! اما از اون جایی که واسم خیلی خیلی مهمه که یه کاره ای بشم و شغل و شخصیت اجتماعی بالایی واسه خودم داشته باشم،واسه همین زورکی هم که شده و چه دلم بخواد چه نخواد باید باید این درسو ادامه بدم و تو مقاطع بالاتر درس بخونم تا انشالله وقتی ۳۰ سالم شد یه خانوم دکتر با شخصیت و مهربون شده باشم! حالا اگرم نخوام درس بخونمو به همین لیسانس زپرتی! دل خوش کنم، اونوقت بهترین کاری که فعلا میتونم با این مدرک انجام بدم یا منشی شدنه یا فروشنده یا ...! البته من اون افرادیو که فروشنده یا منشی هستندو دست کم نمیگیرم بالاخره جامعه به همه طور شغلی نیاز داره بعدشم آدم دستش تو جیب خودش باشه و مفت خور نباشه که بد نیست.

خلاصه کمتر از یک ماه دیگه به شروع سال جدید نمونده و منم نمیخوام تو سال جدید مفت خورو بیکار باشم به خدا دیگه از مامانم خجالت میکشم بیچاره همش داره خرج من میکنه.داداش بزرگم میگه نه نمیخواد سر کار بری من بت پول میدم.میخواد در اصل منو برده خودش کنه.منم آدمی نیستم که چون کسی ازم حمایت مالی میکنه بی چون و چرا حرفاشو بپذیرم. زیر بار منت کسی هم نمیرم. پس باید برم سر یه کاری که مورد علاقم باشه.اصلا میدونی چیه؟! میخوام کار آفرینی کنم فکراشم کردم و تا حدودی برنامه هاشم ریختم. بله میخوام یه کارایی بکنم و فکر میکنم که تا کارمو به مرحله ظهور نرسوندم با هیج کسی راجعش حرف نزنم.شاید اولش سخت بگذره یا کسی نیاد اما میدونم کم کم با تبلیغات و ... میتونم هنرجو بگیرم! فهمیدین دیگه؟!!! هاها

خب... سال جدید اگه ارشد یه جای خوب قبول شدم که حتما ثبت نام میکنم و میرم و حسابی میچسبم به درس و چه دلم بخواد چه نه درس میخونم.اگرم قبول نشدم که به جهنم! آسمون که به زمین نیومده! برنامه ریزی میکنم واسه سال دیگه باز اگه خدا بخواد امتحان میدم.در حین درس خوندن سعی میکنم اون آموزش هایی که واسه کارآفرینیم نیاز دارمو ببینم و در عین حال دنبال کارای مرتبط با لیسانسم میگردم و میدونم که خدا خیلی مهربون تر و بزرگ تر از این حرفاست که کار مورد علاقمو واسم جور نکنه. هم ایشالا کار میکنمذو پول درمیارم هم آموزشهای کارآفرینیمو میبینم هم درس میخونم.همینکه بدونم مستقلم و خودم پول در میارم دیگه خود به خود واسه هر چیزی انگیزه دارم. ایشالا تو سال جدید همه به اهداف و آرزوهاشون برسن. خدایا کمکمون کن. کمکم میکنی؟!

 

[ ۹۳/۱۲/۱۳ ] [ 14:0 ] [ ایدا ]
من یه چیزی دارم که هر موقع آرزویی داشته باشم یا چیزی بخوام بش که میگم واسم برآورده میکنه.مثلا چندین بار شده که اشتباهایی رو مرتکب شدم که پشیمون شدم و دلم اصلا نمیخواسته کسی بفهمه و آبروم بره،تا بش گفتم سریع مشکلمو حل کرده و همه چی رو به راه شده! کلا هر موقع استرس یا نگرانی داشته باشم باش که حرف میزنم اینقد آروم و امیدوار میشم که قابل وصف نیست...کافیه چیزی بخوام تا بش بگم واسم جورش میکنه.بهم آرامش میده با اینکه بام حرف نمیزنه و تا حالا صداشم نشنیدم و حتی نمیدونم چطوریه چه شکلیه اما تو قلبم تو وجودم حسش میکنم و کاملا وجودش واسم مسلمه!

تا حالا نشده چیزی از خدا بخوامو واسم برآورده نکنه.اگرم برآورده نشده زودی فکرش از سرم رفته بیرون.اما تا همین لحظه زندگیم تنها موجودی که بش کاملا باور و ایمان دارم خداست.یعنی شده تا لبه پرتگاه مشکلات رفتم اما اسم خدا رو که آوردم سقوط نکردم.هر موقع دلم بگیره واسه خدا حرف میزنم تو دفترم براش مینویسم کلی آروم میشم مشکلمم حل میشه.خدایا شکرت که بهم سلامتی دادی.من هرچی از مهربونی ها و لطف های خدا بگم کم گفتم.یعنی به واقع از خدا معجزه دیدم.آره من از خدا معجزه دیدم که اینقد خدا رو دوست دارم.بارها شده بود که عمیقا فکر میکردم که اصلا آیا خدایی در کار هست؟! کلی جستجو و تحقیق کردم به درون خودم سفر کردم و الان تنها چیزی که برام کاملا مسلم و حتمی هست وجود خداست و تنها یقین من همینه.کاملا باور دارم که خداوندی در کار هست که با نظم و حکمت و تدبیر خودش زندگی های مارو هدایت میکنه.

هیچ مشکل و سختی نیست که به خدا بگی و رو بندازیو واست حل نکنه.

خدایا بی نهایت دوستت دارم!

[ ۹۳/۱۲/۰۸ ] [ 23:55 ] [ ایدا ]
یه جایی خوندم که اگه به گذشتتون فکر کنید و دلتون بخواد که باز هم به دوران گذشته برگردید نشانه اینه که هنوز پیشرفت نکردید! نمیدونم نویسندش چی تو مخش میگذشته که اینو گفته اما من الان که چند روزه وارد ماه اسفند شدیم،دلم میخواد به بهمن و اسفندماه پارسال برگردم و دوباره اون دورانو تجربه کنم...خیلی دختر شیطونی بودم طوریکه خودمم از شیطونیهای خودم تعجب میکردم گاهی! شرو شور و هیجان زیادی داشتم و خب خیلی ها دنبالم بودن.پارسال این موقع ها بر عکس امسال احساسات زیادیو تجربه میکردم و ...نمی تونم یه سری تجربه ها و حسامو بگم آخه گفتی نیست و خودم درکشون میکنم!

خلاصه...

امسال فقط یه شال میندازم سرم نه آرایشی نه چیزی...تمام هدفم ادامه تحصیل و مستقل شدنه و خیلی کمتر به رابطه با جنس مخالف فکر میکنم و یه جورایی دیگه دلو دماغ شیطونی کردنو کرم ریختن! ندارم. من خیلی از پارسال تا حالا تغییر کردم ...اروم تر شدم منطقی تر شدم سنگین تر شدم. البته که در دیوونه بودن من شکی نیست و شاید زدم تو کااسه کوزه هرچی احتیاطو ارامشه و دوباره با دمم گردو شیکوندم به قولی!

اما نه..دیگه حس شیطونی نیست.دیگه دوران این بچه بازیهای مام گذشت.دیگه گذشت اون روزا .فکر نکنم دیگه بیخود دوباره خودمو تو دردسر بندازم.وای از اینکه خانوادم فکر میکنن من یه دختر ارومو منطقیو محتاطم خیلییی الجم میگیره.اه اه..همش نقش یه دختر نجیبو بازی کردن واقعا سخته.یکی از داداشام به من میگه موذی! خب راست میگه بنده خدا! اصلا میدونی چیه؟! هرکی میخواد هرچی بگه مهم خودمم که شبا قبل خواب نیم ساعت به شیطونیا و دسته گلایی که به آب دادم فکر میکنمو کلی میخندم بعدش میخوابم...هاها!

 

اما نه...

[ ۹۳/۱۲/۰۶ ] [ 15:36 ] [ ایدا ]
من  تقریبا میشه گفت دختر کم حرف و درونگرایی هستم و خیلیی دیر با آدمای غریبه جور  و خودمونی میشم.یعنی از اولش همینطوری بودم و دامنه دوستای صمیمیم خیلی کمه چون تا از کسی خطایی میبینم سریع رابطمو باش قطع میکنم  اما شاید دیگران اینطور نباشن.مثلا دوستی هاشونو ساده کنار نذارن و خطاهای دوستاشونو ببخشن.مثلا من یک دوستی دارم که همیشه بدون اینکه من سراغی ازش بگیرم جویای حالم میشه و بارها شده که من از دستش عصبانی شدمو حرفایی زدم ولی بازم بام قهر نکرده و رابطه داره.حالا اگه من بودم قهر میکردم!

به نظر من خوب نیست آدم رابطه هاشو ایزوله کنه.چون تو جامعه که میری از هر قشری آدم هست .باید با آدما مداارا کنی همین آدمای ساده که به راحتی از کنارشون میگذریم شاید بتونن راهی یا درسی به ما یاد بدن یا مارو وارد مسیرهایی که میخوایم بکنن یا ایده های جدیدی واسمون باشن.

منم میخوام دیگه فیسو افاده بذارم کنارو دیگه کلی دوست واسه خودم پیدا کنم .اگه دامنه دوستات زیاد باشن خیلی خوبه.مهم نیست باشون چقدر صمیمی هستی مهم اینه که کسایی هستن که بهت ایده بدن یا راهگشات باشن حتی با یک جمله یا خبر.مثلا من اصلا نمیدونستم کنکور وزارت بهداشت کی ثبت نام داره وچیکارا باید واسش انجام داد اما یکی از دوستام به طور ناخوداگاه یه روز بم گفت نرفتی وزارت بهداشت ثبت نام کنی؟! دیر میشه ها! یا مثلا هر موقع جایی کارگاه روانشناسی چیزی باشه اون یکی دوستم بم اطلاع میده.اصلا کلا هرچی روابط اجتماعی قوی داشته باشی موفق تری!

[ ۹۳/۱۲/۰۱ ] [ 22:57 ] [ ایدا ]
نشستم اینجا کنار بخاری...تلوزیون روشنه اما اصلا حواسم به حرفای بازیگرای فیلم نیست.ذهنم درگیر آیندست و نگرانم.نگران زندگیمم.اصلا نمیخوام دختر سربارو محتاجی باشم چه از لحاظ احساسی چه مالی.از یه طرفیم دوست ندارم همه روزم به کارو سختی بگذره البته اگر عاشق کارت باشی سختیها واست معنا ندارن.اما دوست دارم یه کار مناسب داشته باشم که تا مثلا دو بعد ازظهر سرکار باشم بعدش بیام خونه استراحت کنم بعد یا برم ورزش یا کلاسای هنری یا خرید یا کافه.عصرا کارای مورد علاقمو انجام بدم. وقتی که ذهنم بفهمه که از لحاظ مالی مستقل هستم اونوقت با فراغ بال میشینم پا کارای هنری یا میرم یه سری کلاس ثبت نام میکنم آخه عاشق کلاس رفتنو مدرک جمع کردنم دلم میخواد مدرک رشته های مورد علاقمو داشته باشم مهارتام زیاد باشه و کلا دختر فعالی باشم.الانم تا جاییکه بتونم نمیذارم بیکار باشم مدام در حال یادگیری هستم و کتاب میخونم.

خدا رو شکر خانواده خوبی دارم همیشه پشتو پناهم بودن اما من تو زندگیم دلم میخواد که خودم بار خودمو به دوش بکشمو زندگیمو بگذرونم.اینطوری راحت ترو ازادترم. ای کاش این ارشد رو قبول شم اونم یه جای خوب که بتونم برم ادامه تحصیل بدم.حداقل اگه سر کارم نرفتم بشینم پای درسمو پیشرفت کنم.چقد سوالای ارشد سخت بود یعنی قبول میشم؟؟؟

از خدا میخوام همه جوونایی که مث من نگران ایندشونن بتونن تو اهدافشون موفق بشنو پیشرفت کنن منم راهو هدفم مسخص شه که هست اما راستش بلاتکلیفم.شاید بهتره یه کم بیشتر فکر کنم.خدا رو چه دیدی شاید منم ارزوهام براورده شد.چیز زیادی از خدا نمیخوام جز اینکه مستقل و روی پای خودم باشم.

[ ۹۳/۱۱/۲۷ ] [ 14:37 ] [ ایدا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گاهی وقتا که درگیری یا غم داری... بدون که
تو تنها نیستی... میلیونها نفر دیگم تو دنیان که
احساساتی مشابه تو دارن یا تجربه کردن!
یکی از اونام منم...لطفا از مطالب کپی برداری نکنید!

ایدا!
موضوعات وب
امکانات وب