X
تبلیغات
یادگاری های مجازی من!
تنها تو نیستی که گاهی سردرگم یا تنها یا خسته میشی...منم هستم!

درود

سختی های زندگی من بیشتر از لحاظ روحی بوده تا الان.از لحاظ روحی همیشه با خودم کلنجار میرفتمو مشکل داشتم.بارها شده که برنامه ریزی کردم تصمیم گرفتم تا کاریو به نتیجه برسونم و وسطاش درجا زدم...داشتم برا کلاس طراحی لباس همین چند روز پیشا درجا میزدم که بابا بی خیال نمیخواد دیگه بری!!! اخه تو نه حوصله داری نه اعصاب...فایده نداره که!!  ولی بعد با خودم نشستم فکر کردم دیدم خب...به فرض که من این کلاسم نصفه نیمه تموم کردم رفتم بعدش میخوام چیکار کنم؟؟؟  من اصلا میخوام چیکار کنم؟؟؟  فقط یک ترم دیگه داشتم که کلاس زبانم تموم شه نمیدونم چه کرمی تو وجودم بود که منو وادار به ادامه ندادن کرد !! ولی دیگه این دفعه نمیذارم این تنبلی و بی حسی و این حاشیه های زندگی منو از راه اصلی دور کنه...میخوام تا اخرش درسمو ادامه بدمو حتی کلاسای فوق برنامه ای که می نویسمم تا اخر برم!!!

 

چون هیجان و شور زیادی دارم گاهی نسنجیده خودمو وارد رابطه هایی میکنم که از قبل خوب خوب خوب میدونم که این رابطه هیچ فایده ای برای من نداره و من توش سرخورده خواهم شد!! میدونم که این طرف به درد بخور نیست ولی بازم خودمو درگیر رابطه میکنم بازم وارد بازی میشم چون از هیجان خوشم میاد! این پسری که از زمستون پارسال تا همین یکی دو ماه پیش باش بودم اصلا پسر خوبی نبود یعنی از لحاظ دوست پسر شدن وگرنه خب من از بیشتر دوستاش تعریفشو می شنیدم ولی تو رابطه با خودم میدونستم که این پسره برا من دردسر درست میکنه و فایده نداره. اینو کاملا میدونستم که این رابطه به ضرر من تموم میشه...با وجود این وارد رابطه شدم و دیدم که اره ...همونیه که فکر میکردمو فایده نداره. میدونی اصلا چرا فایده نداشت؟ چون من دیوونم ....از اولشم باید میدونستم این پسره اصلا خوب نیست و میدونستمم .نمیدونم چه مرگمه خودمو درگیر ادمای خطرناک میکنم بعدش میگم وای چی شد؟؟؟  اخه احمق تو که میدونستی این پسره حرفاش دروغه و هیچ وجدانی نداره و پایبندی اخلاقیش صفره پس چرا قبول کردی باش باشی؟؟؟ 

یکی از چیزایی که واسم خیلی مهمه اینه که طرفم پایبند باشه به یه چیزی یعنی یه باور قلبی یا اعتقادی داشته باشه که وجدانش همیشه بیدارو اگاه باشه...که وقتی باهم رابطه داریم دست به هرکاری نزنه یا بی خیالو نفهم نباشه.نمیدونم چطوری منظورمو بگم.مثلا بعضی از پسرا هستن که ولن ...اره ولن از لحاظ اعتقادی صفرن و فقط فقط فقط به لذت هاشون فکر میکنن و براشون مهم نیست که با دیگران چه روابطی داشته باشن.به اصول یا چیزی پایبند نیستن و هرکاری بخوان میکنن.

 من از این جور پسرا دیدم خیلی...طرف مثلا بی مبالات بوده لذت گرا بوده .من نمیگم لذت گرا نباشه ولی خب ادم باید اخلاقم رعایت کنه تو روابطش باید بعضی چیزا که عرف شده رو در نظر بگیره وجدان داشته باشه ...مثلا یه پسری بود بعد باهم قرار گذاشتیم بیرون .من اکثرا بیرون که میرم خواهرم میاد دنبالم هرجا باشم میارتم خونه.اون شب خواهرم نمیتونست بیاد بعد باید خب زود میرفتم خونه.هرچی ما به این بی وجدان گفتیم بابا ساعت ده شب شداااا  بیا بریم بسه چقد با دوستت حرف میزنی؟ ول کن.اخه رفته بود دم مغازه دوستش منم نشونده بود تو ماشین...داشت یه ریز حرف میزدو نمیومد. منم استرس داشتم .داشت دیروقت میشد اقا اصلا انگار نه انگار...برا خودش رفت نشست چایی خوردو اینا.منم اومدم بیرون که برم یه تاکسی بگیرم سریع برم داشت دیر میشد. دیدم نذاشت گفت الان میام...این الان اومدناش شد یک ساعت  .ساعت دهو نیم شب!!! منو باش مدام از خونه زنگ میزدن منم نمیدونستم چی بگم. خلاصه... اومدو تازه میخواست جای دیگم بره که من گفتم اخه نمیدونی الان ساعت چنده؟؟؟ من بت گفتم نهایت تا نه میتونم بیرون باشم چرا اینقد بی خیالی؟؟؟ دیدم اصلا براش مهم نبود.خیلی ریلکس...انگار نه انگار که منم خب بالاخره محدودیتایی دارم... از اینا بود که فقط میخواس خوش باشه و مهم نبود طرفش چه خواسته هایی داره.

بعضی پسرا هستن واقعا بی وجدانن.اصلا خوب رفتار نمیکنن.شاید از لحاظ خانوادگی درست تربیت نشدن.کسی که تو خانواده سالمی تربیت شده باشه وجدانش همیشه بیداره.حواسش هست با دیگران چه رفتاری باید داشته باشه. برا همین دیگه حواسم جمعه با کی میخوام رابطه داشته باشم...بیشتر از همه به فرهنگ و وجدان طرف اهمیت میدم تا به ظاهرش...درست برعکس قبل!

ایدا.اصفهان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1392ساعت 9:58  توسط ایدا  | 

درود

از وقتی که شروع به نگهداری از گیاهای اپارتمانی و خونگی کردم یه چیزیو خوب متوجه شدم و اونم این بود که گیاها میتونن حس ها و افکار ما ادما رو بفهمن و درک کنن و اگه محیطی که توش هستن پر از حسای منفی باشه مطمئنا زرد و خشک میشن!!! حتی اگه به موقع ابیاری و کود دهی بشن.حتی اگه شرایط قرار گرفتنشونم خوب باشه و نور کافی داشته باشن اگه اون محیط و ادماش فکرای منفی و اصلا انرژی منفی داشته باشن یا دادو فریاد کننو عصبی باشن، گیاها خود به خود برگ ریزی میکننو زرد میشن!!!

یه نوع بنجامین عید خواهرم برا خونمون خرید که فوق العاده سبزو قشنگ بود.هرکی میومد خونمون میگفت این واقعیه یا مصنوعی؟!!! از بس قشنگ بود.تا اینکه زدو بهار گذشتو تابستون از راه رسیدو من افسردگی گرفتم.اونم شدییییدد.بنجامین عزیزم که اسمشو شکوفه گذاشته بودم، فهمید که من دلگیرو خستم دیگه براش اواز نمی خونمو برگاشو با اب پاش خیس نمیکنم...شاید خنده دار باشه ولی وقتی برای گلام اواز میخونم یا بشون میرسم واقعا واقعا می فهمم که اونا واسم دعا میکنن و منو میفهمن و دوستم دارن!!! وقتی بشون توجه نکنمو سرم به کارای خودم گرم باشه انگار یه حسی میاد درونم میگه پاشو اینارو اب بده بشون برس بت نیاز دارنا!!! همون موقع دست از کار میکشم میرم سراغ گلام!!!

 حتی به گلایی که افتاب داااغ تابستون بشون تابیده و کاملا خشک شدن هم من اب میدمو بشون میرسم...یه ذرم ناامید نمیشم که مثلا اینا دیگه خشکیدنو فایده ندارن!!! تابستون امسال گرمتر از هر سال دیگه بودو کلی اسیب به گلای باغچه زد.واسه همین خشک شدن...حالا با مراقبتام باز جوونه زدن:)  اینه زندگی! اونوقت با وجود اینکه همه اینا رو میدونم با وجود اینکه چیزای کوچیک قشنگی اطرافم هست اما باز افسردگی می گیرمو همش میخوابم!!! فقط بلدم شعر بگم...در کل شاید دیوونم!!!! اره دیوونم که اینقد انتظاراتم از زندگی بالاست دیوونم که داره روزهای پر هیجان جوونیم سپری میشه و همش دارم از همه چی ایراد میگیرم!!! دیوونم که یه ذره اروم نیستمو همش میخوام!!! همش میخوام این بشه اون بشه تا یه ذره خوشحال شم!! چیزای بزرگ میخوام تا خوشالیای کوچیک نصیبم شه واسه همین خیلی سرخورده میشم.... چقد پول هدر میدم چقد حرف مفت میزنم!

هر موقع سرسری قلمه گرفتمو تکثیرشون کردم، زرد شدنو برگاشون ریخت...باید به گیاها عشق بدی باید باشون حرف بزنی و با ملایمت رفتار کنی باور نکردنیه که بگم اونا اگه بشون انرژی مثبت بدی می فهمن و بیشتر رشد میکنن من حتی قربون صدقشونم میرم. نگهداری از گیاه اونم تو محیط کار یا خونه واقعا به نظر من انرژی بخشه.بهترین گزینه گیاه "پتوس" هست که با هر شرایطی میتونه سازگار باشه و رشد خوبی داره و میتونه به عنوان تزئین استفاده شه.

حالا نگران بنجامینم هستم که چندتا دیگه برگ بش بیشتر نمونده و مث قبل شاداب نیست...میخوام بش کود بدم.

مامان که خوبه و منم راستش دلم براش تنگ نشده اگرم خوشحالم که میخواد بیاد شاید برا سوغاتیا که میاره باشه ولی برا خودش نه!!!! نه اینکه مامانمو دوست نداشته باشما نه.ولی دلم براش تنگ نشده. حالا کاش سوغاتی درست درمون بیاره نخوره تو ذوقمون!!! مث این بچه ها میمونم من هر موقع با مامانم حرف میزنم میگم چی خریدی واسم؟؟؟ هه هه.اینروزا که همش استرس داشتمو مریض بودم ولی حالا به کمک خدا حالم بهتر شده و کم کم دارم با ریزه کاری های خیاطی اشنا میشم.خدا رو شکر بد نیست. استاد خوبی دارم امکانات خوبی دارم و در کل همه چی خوبه.از لحاظ روحیم گاهی خوبم گاهیم نه.ولی در کل از زندگیم راضیم... اینروزا دارم اهنگ Lady in red از chris de burg   زمزمه میکنم...

ایدا.اصفهان

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1392ساعت 17:59  توسط ایدا  | 

درود

روزها به سرعت نور! اره نور دارن سپری میشن و من با اینکه اتفاقات و رخدادهای زیادی تو زندگیم رخ داده و تقریبا زندگی خالی از تنوعی نداشتم، اما بازم گاهی احساس بلاتکلیفی و یکنواختی میکنم...گاهی از شدت یکنواختی که مثلا شاید دو روز طول کشیده باشه اینقد به خدا غر میزنم که خدا خسته میشه و تصمیم میگیره با یه سورپرایز و تنوع غافل گیر کننده ای شر منو از خودش کم کنه!!!

در حقیقت من به خدا نیاز دارم...اصلا نمیدونم کیه چیه از کجا اومده و ایا واقعا واقعا هست یا همش دروغه؟! اما حس درونیم منو به سمتش می بره و وقتی از دلتنگیا و حتی خوشالیام بش میگم کلی ارامش میگیرم و بیشتر از همیشه مطمئن میشم که خدا هست و واقعیه فقط ما نمی تونیم به صورت جسم مث خودمون ببینیمش وگرنه هست! همینجاس!

چه ترس ها و نگرانی هایی که با دعا کردن و رازو نیاز با خدا تونستم از خودم دورشون کنم...چه جاهایی گیر کردم که واقعا هیچ راهی برام نبودو به در بسته خورده بودم اما در اخرین لحظه درست در همون لحظه ای که دیگه هیچ امیدی نداشتم، خدا به دادم رسیده و نجات پیدا کردم. خب چون دختر کنجکاو و گاهی شیطونی هستم سریع به ادما اعتماد میکنم یعنی زیاد در مورد کسی تحقیق نمیکنم بیشتر به حس درونیم راجع اشخاص توجه میکنم...خب شده گاهی مثلا اشتباه فکر میکردم و دچار دردسر شدم اما خدا تنهام نذاشته و دوباره بم فرصت داده!

 

در کل میخوام بگم کسی که واقعا تو زندگی من تاثیر زیادی گذاشته و اصلا همه ی زندگی منو در بر گرفته ، وجود خداست. من با عشق به خداست که زندم چون واقعا تجربه کردم که چقد میتونسته یه اتفاقای بدی واسم بیفته اما از بس به خدا التماس کردمو غر زدم همش رفع شده.هیچی فقط اومدم اینجا از خدا تشکر کنم که حواسش بم هست و دستمو میگیره و جاهایی که ناشی بازی در میارم بازم بم فرصت جبران میده.... خدا خیلی خوبه 

مامان که سرش اونجا به بچه های داداشمو اینا گرمه...زیادم با هم مث قبل حرف نمی زنیم قبلا حداقل هر روز یا دو روز یه بار از طریق اینترنت باهم حرف میزدیم ولی تازگیا شاید دو بار در هفته...یعنی دیگه نبود مامان عادی شده و فکر میکنم اگرم برگرده ایران من تا یه مدت باش احساس غریبی داشته باشم اخه اون موقع هام که میرفت مسافرت یا ازش دور میشدم تا یکی دو هفته باش غریبه بودم و انگارنه انگار که مامانمه و باش اشنا هستم...!!! یعنی یه طورایی حس میکنم از دل برود هرانکه از دیده رود!!!! اما دوستش دارم و دلم میخواد همیشه شاد باشه. 

همه چی تازه و خوبه اینروزا و با اهنگ تک درخت تنها از سیروان خسروی میگذره !!!

ایدا.اصفهان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1392ساعت 10:52  توسط ایدا  | 

درود

من ادم عجولی هستم و در این هیچ شکی نیست.تند تند غذا میخورم و زودتر از همه سعی میکنم کارای شخصیمو انجام بدم.همش دلم میخواد در سریع ترین زمان ممکن مهارتی رو یاد بگیرم یا اگه میشه کاریو تموم کنم.عجول بودن باعث شده که کمتر از فرایند رسیدن به اهدافم لذت ببرم و اصلا طعم زندگیو نچشم.فقط میخوام زود کارم تموم شه!

اون مهارتایی که به زمان و صبر زیادی نیاز داره رو در بین راه رها میکنم و اینطوریه که دمدمی مزاج میشم.

وقتی با ادمایی که صبر و ارامش دارن دوست میشم یا رابطه دارم به احساسای خوبی میرسم.می بینم که اونا با ارامش غذا میخورن و به نیازهای روحیشون با ارامش جواب میدن...عجله ای ندارن و کاراشونم بدون عجله و خوب پیش میره.یعنی یه طورایی با اینکه عجله ای نمی کنن ولی بهتر از من که تند و سریع میخوام به نتیجه برسم، به نتیجه میرسن!

این عجول بودن از صدام پشت تلفن هم کاملا مشهوده! سریع میخوام جواب بدمو حرف بزنم!

برعکس! خواهرم اینطوری نیست...خیلی ارومه!

اینروزا میخوام اصلا یه تغییر اساسی به خودمو روحیاتمو زندگیم بدم...یه ذره ادم بشم!

مامانی یک ماهی میشه که رفته و منو خواهرم تنهایی باهم زندگی میکنیم.گاهی دعوا و بگو مگو داریم گاهیم خوبیم ولی خوبیامون بیشتر از دعواهامونه.این عجول بودنم رو یه چیز دیگم اثر گذاشته...اون اینه که وقتی با کسی دعوام میشه یا بگو مگویی دارم اصلا صبر ندارم هرچی از دهنم در بیادو دقو دلی داشته باشم سریع در جملات کوتاه به طرف میگم...مثلا چند روز پیش که خواهرم میخواست تو خونه تولد بگیره وقتی سر تمیزکاری خونه دعوامون شد بش گفتم کاش شوهر میکردی از اینجا می رفتی راحت میشدیم از دستت....هیشکی از تو خوشش نمیاد! بیچاره خواهرم چیزی نگفت!!! خودمم جا خوردم این چه حرفی بود زدم!

گفتم تولد؟ اره دوستای خواهرم ازش خواسته بودن تولد بگیره یعنی یه جورایی تو پاچش کردن! خواهرمم اولش گفت ببینم میتونم یه باغ جور کنم؟ تو باغ بگیریم ولی خب جور نشد بعد تصمیم گرفت تو کافی شاپ بگیره که اونم دیدیم نمیشه اونجا بزنو برقص راه انداخت...اخه دوستای باحالی داره.خلاصه قرار شد که خودمون غذا درست کنیمو خونرو حاضر کنیم برای یه پارتی توپ.ما تا حالا پسر غریبه تو خونمون دعوت نکرده بودیمو مهمونی قاطی نداشتیم.یعنی محله ما طوریه که اکثرا مارو میشناسن اخه پنجاه ساله که اینجاییم.بعد بالاخره زیاد خوب نیست مهمونی مجردی راه بندازیمو اینا.ولی خواهرم گفت بی خیال این حرفا خودمون سیستم موزیکو اینا راه میندازیمو بچه ها رو دعوت میکنیم.منم خب دلشوره داشتم اخه نمیخواستم جلو درو همسایه حرف بیخودی دربیاد. خلاصه من ناراحت بودم ولی خواهرم گفت بیخودی انرژی منفی نده. دو سه روز دستمون به خریدو اماده کردن خونه و این حرفا بند بودو چه زجری کشیدیم...تا اینکه پنجشنبه شب مهمونا که قرار بود بیشتر از بیست نفر باشن اومدن...همه اکیپ دوستا و همکارای خواهرم بودن...غریبه نبودن ولی خب چهار یا پنج تا پسر مجردم توشون بود ...من دلشوره داشتم وای تا حالا پسر مسر تو خونه ما نیمده خدا کنه مشکلی پیش نیاد.

زدنو رقصیدن...دوس پسر دختر عمومم برامون باند اورده بودو دیگه ترکوندن همه از بس رقصیدن...تا دو نصفه شب رقصیدن.چراغارم خاموش کردیم...من زیاد نرقصیدم اخه همش دلم شور میزد یه موقع همسایه ای کسی نیاد در خونه ابرو ریزی بشه؟؟؟ خلاصه خوش گذشت.ولی بشورو بساب زیاد داشت.تا همین دیروز داشتیم باز خونرو تمیز میکردیم.همه دوستای خواهرم گفته بودن تا حالا جایی نرفته بودن که اینقد بشون خوش بگذره....باورم نمیشه کسی از بودن توی خونه ما بش خوش گذشته باشه.اخه خونه ما یه جوریه! قابل خوش گذشتن زیاد نیست!!! هه هه...

خواهرم میگه بازم مهمونی می گیریم...خوشش اومده هه هه!

من برا تولد خواهرم هیچی نگرفتم چون یک قرونم نداشتم! نمیدونم این پولا که دستم میاد چی میشه؟؟؟ به خدا خودمم نمیدونم کجا و چطوری خرج میشن که سریع زود با عجله تموم میشن! همین پریروزا بود که داداشم بم پول دادا! الان با خودم میگم چی شد؟ کجا رفت؟ چی خریدم اصلا؟؟؟ نمیدونم چرا پولام برکت نداره؟!

خلاصه...اینم از اینروزای ما که با اهنگ just give me a reason  میگذره.

ایدا.اصفهان

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1392ساعت 10:47  توسط ایدا  | 

درود

بی قرارم...

بی قرار بودن اصلا به اونصورتا خوب نیست وقتی ادم بی قرار باشه زود و بدون فکر تصمیم میگیره بیشتر تحت تاثیر هیجاناش عمل میکنه و در کل حس خوبی نیست.این ادم به ارامش نیاز داره به ثبات و باید درونا احساس خوب داشته باشه. تا یادمه بی قرار بودم همیشه دنبال یه چیزی بودم و کمی تا قسمتی ارامش نداشتم وقتیم ارامش ندارم تو سینم یه حس عجیب بدی دارم که توصیف شدنی نیست...

باید سعی کنم به ارامش برسم...دنبال چیزایی که سودی برام نداره نرم.اما...هر سنی و هر لحظه از زندگی ادم پر از احساسات مختلف واسه همون دوران و سنه!  سرکوب کردنش راه حل خوبی نیست باید هیجانامو بروز بدم ولی یه طور خوب! مثلا ورزش رقص نمیدونم کار هنری هرچی!

من تازه اره تازه بعد از بیستو دو سال دارم خودمو میشناسم دارم می فهمم کی هستم واقعا چی دوست دارم؟؟ اصلا تازه دارم با خودم اشنا میشم...قبل از اون واقعا نمیدونستم دنبال چی هستم و اصلا در کل چی دوست دارم؟؟؟!

 

من ارامش میخوام!   خب خودمم بی روحم سردم! باید خودمم به اطرافم انرژی بدم گرما بدم تا گرما بگیرم!

 

مامانی اگه خدا بخواد هفته دیگه میره دانمارک...براش یه لیست بالا بلند نوشتم از لوسیونو کرمو این حرفا واسم بیاره.حالا خدا کنه با سوغاتیو دست پر برگرده وگرنه خوشم نمیاد! برا بچه های خسرو لباس خریدیم برا مادر زنشو اینا گزو سوهانو یه سری لوازم سنتی از میدون نقش جهان خریدیم خیلی گرون شد.حالا نه مثلا اونا اومدن ایران برامون سنگ تموم گذاشتن؟! هرچی اورده بودنو داداشم داده بود خودشون یه دو تا مجسمه از نماد دانمارک رویال کپنهاگن اورده بودن فقط...من نمیدونم چرا این خارجیا اینطورین؟؟؟حالا ما کلی چیز خریدیم ببره مامانم براشون!با اینکه واقعا بی پول بودیم!  من عاشق سوغاتیمممم .داداشم پارسال رفته بود استارا بعد زنگ زد گفت سایزاتونو بدین براتون چیز بیارم منم با چه خوشحالی سایزامو دادم گفتم وای چه خوش به حالمه چه چیزا که نمیاره وقتی اومد هرچی بنجلو به درد نخور بود دستش رسیده بود اورده بود اینقده ناراحت شدممم منم همرو پیچوندم تو پلاستیک پرت کردم اونور...اخه ادم اینقد بد سلیقه؟؟

اصلا اگرم سوغاتی نمیاری یا سلیقشو نداری خب پولشو بم بده خودم میدونم چی میخوام!!!!!

اینهمه خب زحمت میکشی میاری یه چیزی بیار که به درد بخوره نه اینکه بندازیم اونور بعدش منتش سرمون باشه!!!  یا نیار یا خوبشو بیار.والا

اینقده ذهنم پره اینقده فکر دارم حوصله نوشتن ندارم

هر کدوم از ادمایی که اطرافمن یه طورن ! بعضیاشون واقعا عصبانیم میکنن و بعضیا رو نسبت بهشون بی تفاوتم.با ادما طوری رفتار میکنم که بعدا پشیمون نشم اما چه کنم که گاهی از شدت عصبانیت فریاد میکشم یا حرفایی میزنم که تا مدتها طرف از من دلگیره و منم پشیمونم!!!!  اگه بخواد ازادیام سلب بشه یا کسی بم دستور بده یا بخواد محدودم کنه خیلی عصبانی میشم.میخوام ازاد باشم .

اما بعضی وقتا عاشق این محدود شدنام.زمانایی که کسی دوستم داره و از من میخواد که فقط به اون فکر کنم و باهم بیرون بریم یا روابطمو محدود کنم اینقده خوشحال میشمممم اخه میفهمم طرف دوسم داره خب! مثلا اونروز بهم گفت من دارم میرم شیطونی نکنیا حواست باشه تا من بیام!  اینقده از این جمله ها وحرفا شنیدم اونم از ادمای مختلف. چه حسایی که تجربه نکردم چه دورانایی که نداشتم...یادش بخیر! برا هرکسی یه طوری بودم.برا یکی عاشق باغبونی بودم برا یکی طراحی لباسو دوست داشتم برا یکی عاشق زبان انگلیسی بودم برا یکی اسمونو ستاره هاشو می پرستیدم برا یکی اشپزی واسم ارامش بخش بوده برا یکی موسیقیو دوست داشتم برا یکی خونه داریم حرف نداشت برا یکی مطالعه کتاب بهترین لحظه عمرم بوده و....!

و حالا...

اینجا! تنها نشستم روی صندلی.مامانو خواهرم واسه روز پدر رفتن سر خاک بابا.من مدت های زیادی میشه که نرفتم سر خاک بابا...نمیدونم چرا حس خوبی بم دست نمیده برم! دست خودم نیستا این نیازو در خودم نمی بینم برم.ولی خواهرم هرموقع دلش بگیره میره سرخاک بابا...من بعضی وقتا تو دلم با بابام حرف میزنمو از دستش شکایت میکنم.گاهی که عصبانی میشم بهش خیلی گیر میدم.ولی بعد میگم ببخشید خب دلم گرفته بود! دلم برا هیشکی دیگه تنگ نمیخوام بشه.ادما میانو میرن...رسم دنیا تا بوده همین بوده باید عادت کنی که اونی که یه روزی میادو عاشقته یه روزیم شاید سرد بشه و بره.وابسته نشی. اینقده دوستت دارمو اینا شنیدم اینقده طرف ادعا عشق داشته اما همش پوچه! به خدا پوچه...اون کافی شاپ رفتنا اون زیر نور نشستنا و حرفا اون رمزو رازا همش پوچه! بی معنی...گفتم که هر دوره ای یه حسی داره برا خودش ادمام میانو میرن ...برن! به درک...مگه کی بودن؟ هیشکی .هیچوقت به هیچ پسری دوستت دارم نگفتم یعنی تا اونجایی که میتونستم سعی کردم نگم...چیه بابا!

aida

اون قدر پرم که دیگه به حرف هیشکی اعتماد نمیکنم اگه بیاد خودشم بکشه باز اعتماد نمیکنم...زمانی به یه مرد تا حدی اعتماد میکنم که حدود سی یا سی و پنج سالم شده باشه بعد با یه اقایی حدود چهل یا چهلو دو ساله اشنا شده باشم اون اقاهه دیگه مرد شده باشه برا خودش ثبات پیدا کرده باشه زندگیش سامون داشته باشه اونوقت منم اعتماد میکنم وگرنه الان به هیشکی هیچکاری ندارم اعتمادم ندارم...حالا نیست خودم خیلی مطمئنم؟؟؟ خودمم چندان بم اعتمادی نیست.چه حرفا میزنما خودم مگه چیم که ...برو بابا دلم پره!فقط کافیه یکی بگه دوستت دارم  یا وای من بدون تو می میرم آیدا و از این حرفا یکی میزنم تو گوشش میگم خفه شو فقط!!!!  من مخم از این حرفا پره!

این روزا اهنگ as long as u love me 

Back sreet boys

همش بلند بلند میخونمو عاااشقشمممم

ایدا.اصفهان

 

aida

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1392ساعت 11:26  توسط ایدا  | 

درود

بهارا که میاد من خوشحالم و افتادن کلی اتفاقای خوب موجب میشه که بیشتر احساس خوشحالی کنم...تو بهار خوشحالیام بیشتر از غمامه و در کل حسای خوبیو تجربه میکنم!

همه ی این حسای خوبو پول و خرج کردن خانوادم بهم میده شایدم روابطی که دارم هم موجب شادیام میشن! اره...من دختر پول دوستی هستم که هر موقع پولی به دستم برسه در عرض نیم ساعت خوب بلدم چطور تبدیل به یه سری اشغال کنمو دو ساعت خوشحالی کنمو بعد دنبال یه چیز جدیدتر بگردم گاهیم از شدت بی پولی میشینم تو خونه به پنجره بیرون خیره میشمو منتظر میمونم باز داداشم ماهانه یه پولی بریزه باز برم گند بزنم بش!

این شده زندگی من!

البته از خودم خیلی مینالم! مینالم که چرا نمیتونم چند روز یه طور و به یه شکل و با یه باور زندگی کنم؟ چرا نمیتونم با عادت کردن کنار بیام؟؟؟ من همیشه میخوام زندگیم تنوع داشته باشه به هر شکلو حالتی که میتونه باشه! میخوام هر روز کار جدید فکر جدید و نگرش جدید داشته باشم و زود از روالای عادی خسته میشم...اینطوری نمیتونم با خودم کنار بیام و روابطم با جنس مخالفم همینطور تحت تاثیر این احساساتم قرار گرفته!

 

یه روز بش میگم چقد خوشحالم بات رابطه دارم

فرداش خسته میشم از اینکه یه رابطه داره اینقد خوب پیش میره همون موقع بش هرچی از دهنم در میاد میگمو گوشیو قطع میکنم!!!

این پروسه شاید در طول هفته سی یا چهل دفعه تکرار میشه و طرف اخرش منو یه دیوونه میدونه که ثبات اخلاقیم صفره!

دلم میخواد عادت کنم به عادت کردنی ها!   زودی خسته میشم.چیکار کنم؟؟؟ میام درس بخونم سریع خسته میشم بعدشم کلاسای طراحی لباسم از هفته دیگه شروع میشه خیاطیم خیلی حوصله میخواد صبر میخواد بعدش منم که عجوول چطور میتونم با اینکار کنار بیام؟؟؟  اصلا چرا من خیاطی رو انتخاب کردم برا یاد گرفتن؟؟؟ اونم منی که خیلی بی صبرم!

پس به یه مشکل دیگم میرسیم که تناقضات اخلاقیم در من هست اونم زیاد!  در عین حال که یه ویژگی رو دارم ضدشم دارم...اگه عجولو بی حوصلم ولی میرم دنبال کاری که به صبر زیادی نیاز داره و باید ارامش داشته باشی توش!

یکی بهم گفت: تو از اونایی که به طرفت میگی کثافت عوضی دوستت دارم خیلی بی ارزشو اشغالی برو از زندگیم بیرون!!!

دقیقااااا

تنها کسی که منو همینطور که بودم میخواستو درک میکرد "تو" بودی...تو منو همینطوری با همه ی این دیوونگیام دوست داشتی و حتی یک بار هم شکایت نکردی...! تو واقعا تکیه گاهم بودی.

 

اینروزا با اهنگ just give me a reason

و اینکه حداقلش همین مهمه که هنوز زندمو تلاش میکنم روزگارم بگذره و خوب باشم!

دلم میخواد غافلگیر شم یهو...مثلا یه اتفاقی بیفته یا یه طوری بشه که یکی از فانتزی های قشنگ ذهنم به واقعیت برسه و من اصلا خیلی خوشحال باشم...یه لحظه ی قشنگ...یه حس دوست داشتنی...من...زیبایی!

ایدا.اصفهان

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1392ساعت 21:48  توسط ایدا  |