قالب پرشین بلاگ


یادگاری های مجازی من!
تنها تو نیستی که گاهی سردرگم یا تنها یا خسته میشی...منم هستم!
شاید وقتی آدم ۲۴ سالش میشه دیگه از ۲۴ سالگی به بعد،یک سری خصوصیات و ویژگی های رفتاریش تثبیت میشه و تا پایان زندگیش کمو بیش باش میمونه! یعنی شیوه های تفکر و رفتارش ثابت میمونه و به عنوان یک آدم با ویژگی های مخصوص به خودش،به زندگی ادامه میده! البته این نظر شخصی منه...

برای من اینطور بوده که تا قبل از ۲۴ بیست و چهار سالگیم،خیلی زود تصمیم میگرفتم و بیشتر تصمیم ها و رفتارهام هیجانی بودند.ثبات عقیده کمتری داشتم و بیشتر هیجانی عمل میکردم و به عمق قضایا زیاد بها نمی دادم شایدم کمی سطحی بودم! کم کم درونگرا تر آرام تر و با ثبات تر شدم به آینده بیشتر فکر کردم و در نتیجه سعی میکنم سطحی و از روی هیجان تا جاییکه میشه فکر و عمل نکنم.

البته شاید هنوز هم تا اندازه ای هیجانی باشم ولی شدتش مثل قبل نیست یه جورایی محتاط تر شدم چون فکر میکنم عاقل تر شدم و بهتره خودمو خوب جلوه بدم .

بحث آینده و داشتن استقلال مالی و شخصی،بیشتر از قبل اهمیت داره واسم و بیشتر دنبال کسب منزلت و احترام اجتماعی هستم.شاید هم یک طورایی زودتر از سنم بچه مثبت شدم وبه هر حال خیلی دلم میخواد که یک زندگی آروم و همراه با استقلال و شادی داشته باشم و دامنه مهارت هامو گسترده تر کنم و یاد بگیرم. 

[ 93/08/05 ] [ 20:24 ] [ ایدا ]
آدما با خودشون ازدواج میکنند! آره یه خط قرمز دور خودشون میکشن و جنس مخالفی رو وارد این خط قرمز نمیکنن! خودشون با خودشون کنار میان با خودشون قهر یا آشتی میکنن با خودشون میرن کافی شاپ یا هرجا با خودشون آهنگ های عاشقانه و ملایم گوش میدن با خودشون میرن بازار کلی چرخ میزنن و لباسا و چیزایی که میخوانو با سلیقه خودشون انتخاب و میخرن! با خودشون تو خلوت حرف میزنند یا شاید تو جمع،همش تو ذهنشون سوال جواب دارن با خودشون! با خودشون مسافرت میرن برای خودشون کار میکنن پول درمیارن خرج میکنن با خودشون بحثشون میشه  به خودشون گاهی خیانت میکنند  واسه خودشون هدیه میخرن و با خودشون قربون صدقه میرن عشقبازی دارن!!! با خودشون...

آدمایی که اینطورین یعنی با خودشون ازدواج کردند  یعنی خودشونو به عنوان یک همسر قبول کردند.اینا چرا با خودشون ازدواج کردند؟!

چون بعد از یک مدتی به این نتیجه میرسن که هیچ کسی مثل خودشون اونا رو نمی فهمه درک نمیکنه و دوست نداره! تمام اون احساسات یا رفتارهایی که انتظار دارن یک جنس مخالف براشون انجام بده رو خودشون بلدن واسه خودشون انجام بدن و نیازی به بروز اون احساسات یا رفتارها از یک شخص دیگه ندارن...انگار صمیمبت یا احساسات و رفتارهای تقریبا هیچ جنس مخالفی اونا رو جذب نمیکنه...انگار همش تکراریه و کلا اگرم بخوان با جنس مخالفی رابطه داشته باشن،باید یک مورد خاص و فراتر از اون چیزها و احساساتی که خودشون به خودشون ابراز میکنن وجود داشته باشه!

آدمایی که بعد از یک مدتی تصمیم میگیرن با خودشون ازدواج کنند،تقریبا بعد از یک مدتی نسبت به هر حس عاشقانه ای تقریبا سرد و بی روح میشن! یعنی دیگه مسائلی مثل عشق و احساسات دو جنس مخالف به هم،واسشون بی معنا میشه و یه جورایی بیش از حد منطقی و واقع بین و خشک میشن.البته اینا با هم جنس های خودشون رابطه و دوستی خوبی دارن نه اینکه هم جنس باز باشن نه منظورم اینه که روابط اجتماعی خوبی با بقیه دارن ولی احساساتی و عاشق نمیشن و شاید واقع نگر ترن!

تعداد این آدما که با خودشون ازدواج میکنند و کاملا از هر رابطه ای سرخورده میشن و گاهی ایده آل گرای افراطی هم هستن و دنبال عیبو ایراد دیگران،این روزا بیشتر شده.طرف وقتی میبینه اون کسی که واقعا بتونه درکش کنه و باش شاد و راضی باشه یا نیست یا اگرم هست مشکلاتی وجود داره  ترجبح میده قید همه اینها رو بزنه و با خودش دوست شه وبعد از مدتی هم ازدواج کنه! با خودش حال کنه!! شاید میزان بروز ازدواج با خود،توی دخترها و زنها بیشتر از مردها و پسرها باشه چون مردا راحت تر میتونن رابطه جنسی داشته باشن بدون اینکه به طرف حسی یا تعلقی داشته باشن.مثلا رابطه جنسی دارن ولی از لحاظ احساسی و غیر فیزیکی با خودشون ازدواج کردند! یعنی فهمیدن که هیچ کسی مثل خودشون،خودشونو دوست نداره و درک نمیکنه.البته اینکه توقع داشته باشیم همه کامل و بی قید و شرط مارو درک کنن و دوست بدارن تقریبا محاله ا.

زنها و دخترها بیشتر از مردها با خودشون ازدواج میکنن چون توی جامعه ما دخترها از لحاظ رابطه جنسی قبل از ازدواج محدود تر هستند و ترجیح میدن اگرم بخوان با کسی باشن باید اون شخص حداقل تصمیم ازدواج داشته باشه و قابل اعتماد باشه درست برعکس مردها که اینطور حساسیت داشتن ها براشون مهم نیست و فقط میخوان لذت فیزیکی رو تجربه کنن حالا با هرکی!

[ 93/08/01 ] [ 10:20 ] [ ایدا ]

تو خونه یا هرجا میشینی درس میخونی فرمول حل میکنی نام افراد یا سال ها و جاها رو حفظ میکنی با روش های درمانی مختلف یا تحقیقی آشنا میشی..،خب اینا که همش جز درس خوندنه! مسئله اینجاست که حالا میخوای وارد بازار کار بشی یا اصلا میخوای از دانسته ها و آموخته هات استفاده کنی مفید باشی ...خب! گاهی وقتا فقط نشستن یه جا و درس خوندن صرف و حفظ کردن یک سری اسامی یا روش یا فرمول فایده نداره ...من نمیگم درس نخونیم خب واسه امتحانا و عبور از هر مرحله باید این چیزا رو یاد بگیریم ولی وقتی وارد عمل بشی و بخوای آموخته هاتو احرا کنی تازه میفهمی که اونقدرام باسواد نیستی! یه جورایی لم کار دستت نیست...انگار اون چیزایی که حفظ کرده بودیو خونده بودی یه چیزای جداست و عمل کردن به اونا هم جداست!

به نظر من تا آموخته ها و دانشت رو به اجرا و ظهور نذاری نمیتونی مطمئن بشی که خوب از پس کارت برمیای و سوااد لازم و کافی رو برای کارت داری.مثلا در واقعیت هم میبینیم که شاید یک آدم تحصیل کرده تو یه رشته ای،اونقدر که باید اطلاعات و مهارت های کافی رو نسبت به کسی که تحصیلات نداره اما مهارت  و تجربه بالایی در اون رشته داره،نداشته باشه! به نظر من تجربه به دست آوردن و به عمل درآوردن آموخته ها خیلی خیلی تو هر رشته و کاری مهمه.باید مدام آزمون و خطا کنی یاد بگیری و عمل کنی تا به قولی بتونی بگی من مفید هستم و یه کاری ازم برمیاد وگرنه جمع کردن اطلاعات و دانش صرف که فایده ای نداره!

 

[ 93/07/30 ] [ 18:23 ] [ ایدا ]

 

آرزوهام زیادم نیستنا ولی کیفیت دارن! یعنی اینکه  تعداد آرزوهام مثلا شاید پنج تا بیشتر نباشه ها ولی هر کدومش واسه خودش آرزوی درستو حسابیه!

یعنی میشه دانشگاه اصفهان روان شناسی بالینی روزانه قبول شم امسال؟! اگه قبول شم اونوقت خوب درس میخونم واسه کارشناسی ارشد...تحقیق میکنم همه کار میکنم.کارشناسی ارشد واسه من خیلی مهمه و منتظرم که بهمن ماه از راه برسه و برم امتحان بدم! آرزومه قبول شم تازه آرزومه یه مهدکودکم بزنم و ...و در کل دختر شادو مستقلی باشم!

 

[ 93/07/27 ] [ 19:26 ] [ ایدا ]
شبا تو اتاقم که میخواابم چون اتاقم جاییه که پشت بومم همونجاست و بالاست،خونه کناری سالهاست که خالیه و دو تا درخت پرپشت داره که من موندم چطور تو این تابستون گرم و خشک که گذشت،هنوز برگاش سبره! حالا اینا هیچی،شبا صدای چیرچیرک های چسبیبده به شاخه های درخت میاد وای سکوت شب...خونه متروکه و خالی...من و توهماتم!  اصلا میدونی چیه؟! عاشق این توهمات و ترس های الکیم! اینکه با ترس بخوابم و صدای جیرجیرک مدام تو گوشم بپیچه! 

بازم به این فکر میکنم که آیندم چی میشه و آیا میتونم تو چنگ نابرابری های اجتماعی  نیفتم و درست وارد کار و حرفه ای بشم که بش علاقه دارم و پیشرفت میکنم؟! 

 

[ 93/07/24 ] [ 19:6 ] [ ایدا ]
گاهی وقتا با خودم عهد میکنم که دیگه جواب زنگها یا پیامای بعضیها رو ندممم! با خودم میگم اگه این یارو دیگه به من تماسی گرفت اگه جوابشو بدم اونوقت اسممو از آیدا میکنم بلقیص خاتون! میرم اداره ثبت اسممو میکنم بلقیص خاتون! شوخیم ندارم...این خط این نشون!

همون روز همشون یا هی زنگ میزنن یا پیام میدن میپرسن کجایی نیستی!!!!  

حالا مثلا طرف یک ساله یه زنگ نزده ها ولی همون روز نمیدونم چطوری میشه که شمارش میفته رو گوشیم!!! انگار خدا واقعا میخواد ببینه من واقعا سر حرفم هستم؟! اصلا میخواد یه کار کنه بشم بلقیص خاتون!!! آخه بعضی وقتا وسوسه میشم جواب تماسا رو بدم اما....!

 

 

[ 93/07/23 ] [ 21:37 ] [ ایدا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گاهی وقتا که درگیری یا غم داری... بدون که
تو تنها نیستی... میلیونها نفر دیگم تو دنیان که
احساساتی مشابه تو دارن یا تجربه کردن!
یکی از اونام منم...لطفا از مطالب کپی برداری نکنید!

ایدا!
امکانات وب