قالب پرشین بلاگ


یادگاری های مجازی من!
تنها تو نیستی که گاهی سردرگم یا تنها یا خسته میشی...منم هستم!
خدا رو سپاسسس میگم که اگر هم گاهی سختی و شدت میده به دنبالش آسایش و راحتی رو هم فراهم میکنه تا سیستم ما آدما به کل تحت تاثیر سختی ها بهم نریزه و بتونه خودشو سرپا و امیدوار نگه داره.

تا همین دیروز صبحا تا پا میشدم صبحونه که میخوردم باز میخوابیدم تا ظهر بعد باز نهار میخوردم دوباره میخوابیدم تا دم اذان شب! بعد با استرس فراوون یه چایی میخوردم میشستم دوتا فصل درس میخوندم اونم نه اینکه کامل تمرکز کنم یهو میدیدم نیم ساعته دارم به بابی فکر میکنم و اینکه الان کجاستو داره چیکار میکنه! دوباره میخوابیدم تا ساعت سه نصفه شب...سه پا میشدم یه چیز میخوردم یه ذره با گوشیم ور میرفتم دوباره میخوابیدم...یعنی گند زدم به برنامه هایی که واسه درس ریخته بودم!!! نمیدونم چرا اینقد میخوابیدم؟ فکرم نکنم کم خونی چیزی داشته باشم چون خیلی به خودم میرسم اونقد که یه روز خواهرم گفت وای تو چقد سر خودت معطلی به خودت میرسی؟ نترس نمی میری! اونوقت همینو گفت حالا من که سالمو سرحال بودم همون شب یه سرما خوردگی بدی گرفتم که نگوووو! دیگه به قدری میخوابیدم که همون سه نصفه شبم بیدار نمیشدم با گوشیم ور برم! نه اینکه خرافاتی باشما اما انگار چشم خوردم!!! هاها...

امروز زدم تو کاسه کوزه هرچی خوابه! اط صب نشستم سر درسام و قرارم نیست تسلیم بشممم چون کلی واسه کلاسای ارشد هزینه کردم و حدود دو هفته دیگه امتحان ارشده و یعنی میشه بیام اینجا بگم من ارشد بالینی روزانه دانشگاه اصفهان قبول شدممم؟!

[ 93/11/05 ] [ 9:33 ] [ ایدا ]
این روزا فهمیدم که دیگه واسه ارشد وقتم خیلییی کمه و باید از این فرصت باقی مونده ماگزیمم نهایت استفاده رو ببرممم فکر اینکه ارشدو بفرستم واسه سال دیگرو به کللل از ذهن آشفتم انداختم بیرون و میخوام همین امساللل شانسمو تو امتحان ارشد محک بزنم.

این روزا هم به اون و دوستای باحالش(البته از لحاظ یه چیزایی باحال) و هم به اینده و ارتباطاتم و هم به مهارت ها و کارای کوچیکی که میتونن بم حس خوب بدن فکر میکنم....فال گرفتم گفت ارشد سراسری قبووولییی!

اونقد تو کلم پره که بعدا میام بگم چه فانتزیهایی توش وول میخوره...واسه یکی از دوستام گفتم که دلم میخواد اون یارو منو بدزده...عاشقم شه!   ببین چه تخیلاتی دارماااا

[ 93/11/03 ] [ 13:18 ] [ ایدا ]
سیلااااممم

من حالتام خوب شده یکی دو روزه.فکر کنم افسردگی خفیف فصلی گرفته بودم! اینروزا همش دلم میخواست این یارو یه سراغی چیزی ازم بگیره یا حتی اذیتم کنه اما انگار صلاح نیست از اینا خبری شه! بهتره هم نشه چون آدم حسابی نیستن به قول دوستش اینا دنیا و زندگی خاص خودشونو دارن!

اره دیگه...زمان بگذره همه چیو فراموش میکنم.یه سری افراد هستند که اصطلاحا بشون میگن ضد اجتماعی.یعنی شاید توی رفتارا و روابطشون مردم دار و خوب باشن اما بعدش نیت های پلید خودشونو رو میکنن و ادمای ساده رو فریب میدن! یه طوری که اصلا باورت نمیشه اینکه اینقد اولش خوب بودو حرفای قشنگ قشنگ میزد حالا یه ادمیه که فقط واسه سواستفاده از دیگران نقش بازی میکنه!

[ 93/10/29 ] [ 21:14 ] [ ایدا ]
آیا برای سن بیست و چهار سالگی هم دوران دیوانگی و نفهمی و چل بودن وجود داره و طبیعیه؟! آیا در سن بیست و چهار سالگی آدم دچار جنون و کج فهمی و بازگشت به دوران نوجوانیش میشه؟! آیا در بیست و چهارسالگی هم آدم دچار توهم و رویاهای دوران کودکی و بلوغش میشه؟! شایدم نه!

شاید همه این دیوانگی ها و آشفتگی های روحی و روانی در سن بیست و چهار سالگی و نداشتن هیچ گونه ثبات هیجانی فقط برای منه و اختصاص به من دیوونه داره! اصلا حالت ها و هیجانات درستی ندارم اینروزا به خصوص از وقتیکه فصل برفی زمستون شروع شد! گفتم برف؟! آره چقدم برف میادو هوا سرده!!! انگار خدا مارو غضب کرده و دوستمون نداره.درسته که زمستونه اما نه یه بارشی هست نه یه برفی نه بارونی هیچی فقط شبا سرد میشه روزا که ملایمه! نمیدونم تا کی میخواد این خشکسالی ادامه داشته باشه.پارسال این موقعها برخلاف سالهای قبل برف اومدو منم کلی عکس گرفتم.

یاد روزهای دوران دبیرستانم به خصوص اول و دوم بیرستانم توی تهران که بودم می افتم.اونزمانا زمستون که میشد کلی برفو بارون توی تهران میومد و گاهی مدرسه ها تعطیل میشد و من کلی خوشحال میشدم که مدرسه تعطیله! زیاد دختر شادی نبودم درونگرا بودم و به خاطر بابام و رفتاراش دوستامو خونه راه نمی دادم! 

وقتی کامپیوتر خریدم و با محیط مجازی و اینترنت اشنا شدم،دامنه فعالیتها و دوست یابی هام به محیط مجازی گرایش پیدا کرد و خب توی اون زمان و محدوده سنی که داشتم دچار یک سری احساسات و روابط پوچ هم شدم که به رشد فکری و تجربه هام کمک کرد.با اینکه الان به گذشته و دورانی که دبیرستانی بودم فکر میکنم،دلم اصلا نمیخواد به اون زمانا و احساسات برگردم هرچند الانم از بعضی مسائل زندگیم راضی نیستم ولی وضعیت الانمو به گذشته ترجیح میدم!

اینروزا آهنگها و رویاهای دوران نوجوانیم رو دارم دوباره میشنوم و تجربه میکنم‌ و نه تنها درس نمیخونم بلکه دیوانه و آشفته هم هستم و حدود سه یا چهار روزی هم فقط میخوابیدمو عاشق شده بودم شدییید! عاشق یکی از فامیلهای ف، که شمارش تو گوشی که ازم دزدیده بودن سیو شده بود و باش چت میکردمو طلاق گرفته بود! اما امروز فارغ شدم...واسه همینه که میگم ثبات هیجانیم صفره میفهمی؟! صفررر!

[ 93/10/24 ] [ 16:31 ] [ ایدا ]
چند وقت پیش داشتم با یکی حرف میزدم بعد میگفت اصلا به خدا اعتقادی نداره و اصلا هیچ آیین و دینی رو قبول نداره و کلا بر اساس اصل لذت زندگیشو میگذرونه و بیشتر اوقاتشو با اینو اون یعنی حتی زنهای سن بالا به رابطه جنسی میگذرونه و مسافرت میره و کلا مسائل اخلاقی براش اهمیتی نداره.رفتاراییم که ازش میدیدم کاملا مثل حرفاش بود...بی قید و بند!

با خودم گفتم خدایا چطور میشه بدون باور به وجود تو و فرستاده هات،زندگی کرد؟! لحظه ای به زندگی بدون اعتقاد به خدا و اخلاقیات فکر کردم دیدم اصلاااا نمیشه اینطوری خوب زندگی کرد.منم خودم شده گاهی از بس به نتیجه ای نرسیدم هی با خودم گفتم نکنه خدایی در کار نیستو همه چی تصادفیه آخه من چرا همش به بن بست میرسم یا مشکلم حل نمیشه؟! اما بعد از مدتی اتفاقایی تو زندگیم میفته که تازه پی میبرم که خدا رو شکر که اون زمان به خواستم و نتیجه ای که میخواستم نرسیدم وگرنه الان چقد به ضررم تموم میشد!

یا تا حالا نشده تو زندگیم از امامان یا فرستاده های خدا چیزی بخوام و بش نرسم.به خصوص امام رضا.همیشه هر وقت از لحاظ اعتقادی و معنوی خودمو قوی کردم،اینقد زندگیم خوبو آروم پیش رفته اینقد اعصاب راحتی داشتم اینقد سریع امیدوار شدم که اصلا نمیتونم به این فکر کنم که هیچ آیین و خدایی در کار نیست! بعد ایناییم که ادعای روشنفکری میکننو دینو باور به خدا رو قدیمی و مردود میشمارن به نظر من یا مطالعات عمیقی راجع دین و خدا نداشتند و فقط بر اساس یه سری شنیده ها و تبلیغات ادعای روشنفکری میکنن یا اصلا شخصیت اونها حیوانیه و آدم نیستن و فقط فکر لذت مادی هستند.

من نمیگم آدم خوبیمو اعتقادام قویه و اینا اما تو زندگیم اگر به چیزی صد درصد مطمئن باشم و هیچ شکی توش نداشته باشم یکی باور به وجود خدا و فرستاده های خداست و یکی اینکه دستورات دین اسلامو اگر خوب روش مطالعه و فکر کنی میفهمی که واقعا برای سعادت بشر هست و کاملا منطقیه.اینا که میگن دین اسلام همش چرتو پرته! مطالعه ای ندارند. و در آخر اینکه این آقایی که ادعای بی خدایی میکرد اینقد زندگی پریشونو بیخودی داره...کثیفه.

[ 93/10/16 ] [ 12:27 ] [ ایدا ]
خیلی ها واسم دعا میکنن چون دختری هستم که وقتی تو خیابونی جایی پیرزنی یا کسیو میبینم که ناتوانه سریع واسه سوار شدن اتوبوس یا حمل وسایلش بش کمک میکنم.اینقد دعام میکنن میگن الهی خوشبخت شی فلان شی بیسار شی...هاها!

مامانم بیشتر از همه بم دعا  مامانم میگه هیچوقت غصه ی این زندگی زود گذرو نخور هر چیزی به وقتش اتفاق میفته. اما من با خودم هی همش میگم خب مگه اینا اینهمه واسه من دعا نمیکنن؟ خب پس چرا اتفاق خاصی تو زندگیم نمیفته؟ باید اصلا اتفاقی بیفته؟ نمیدونم شایدم قرار بوده وضع بدتر از اینا بشه اما این دعاها نذاشته! 

خیلی بی قرارو پر هیجانم همش دلم میخواد فعال باشم یه ذره ارامش ندارم کنجکاوم دلم میخواد هی خودمو درگیر کنم! دوستم میگه برو کلاس ورزش...اما اصلا وقت ندارم بهمن نزدیکه و سرنوشتم تو بهمن مشخص میشه!

[ 93/10/10 ] [ 18:11 ] [ ایدا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گاهی وقتا که درگیری یا غم داری... بدون که
تو تنها نیستی... میلیونها نفر دیگم تو دنیان که
احساساتی مشابه تو دارن یا تجربه کردن!
یکی از اونام منم...لطفا از مطالب کپی برداری نکنید!

ایدا!
امکانات وب