قالب پرشین بلاگ


یادگاری های مجازی من!
تنها تو نیستی که گاهی سردرگم یا تنها یا خسته میشی...منم هستم!
 خدا ....خدا کسی که خیلی دوستش دارم.من از اول اول اینطور نبود که خدا رو کاملا باور و قبول داشته باشم! هر چند صباحی منکر وجود موجودی به اسم و ماهیت خدا میشدم و گاهی با خودم میگفتم همه این دنیا و زندگی بر حسب شانس و تصادف ایجاد شده و تمام متون های قدیمی و قرآن و وجود پیامبران از طرف خدا، همه و همه یک مشت اراجیفه که یه عده آدم نشستند سر هم کردند!!!!  

از بی خدایی به خدا پرستی رسیدم!

وقتی که کاملا به بن بست به معنای واقعی کلمه رسیده بودم  وقتی که هیچ راه امیدی نبود حتی یه کور سویی ذره ای نوری دیده نمی شد و من تنهای تتها و سرگردون میون این همه قضاوت نا به جا و احساسات سخت و دشوار گیر کرده بودم وقتی که حتی مادرم هم مرهم دردم نمیشد که هیچ تازه زخمی بر زخمها بود وقتی کاملا تنهای تتها بودم دست به دعا برای معجزه ای برداشتم!

دعا کردم و خیلی زود مثل یک معجزه اجابت شدم! 

دعای من اجابت شد و دوباره رنگ و بوی زندگی و امیدواری به من برگشت و به منی که هرازگاهی به سیم آخر میزدم و منکر وجود آفریننده هستی میشدم و با بی رحمی تمام همه نعمت ها و لطف های خدا در هر لحظه زندگیمو نادیده میگرفتم و ناشی از شانس میدونستم، حالا کاملا باور دارم نظمی هست خدایی هست شنونده ای هست اجابت کننده ای هست و مطمین هستم این تجربه تا پایان عمر با من خواهد بود و روز به روز به باور قلبی من نسبت به خدا افزون تر خواهد شد....

خدا هست! اگه از یک چیز تو دنیا کاملا مطمین باشم همین وجود داشتن موجودی مهربون به اسم خداست!


برچسب‌ها: اثبات وجود خدا خداوند باور به وجود خدا
[ 93/06/19 ] [ 19:33 ] [ ایدا ]
حرفامو میخورم! آره...بعضی وقتا حرف نمیزنم چیزی نمیگم خاموش میشینم و فقط نگاه میکنم.میذارم آدما هرچی میخوان قضاوت کنن هرچی دوست دارن بگن.مهم نیست اونا در موردم یا در رابطه با هرچیزی چه عقیده ای دارن.گاهی هیچی واسم مهم نیست جز تنهایی ها...باورها...رویاها و افکار خودم! بی خیال همه این حرفها...

نمیدونم چرا ادم جنجال به پا کنی نیستم...گاهی وقتا واقعا حق با منه اما حسی چیزی در درونم منو خاموش میکنه وادار میکنه هیچی نگم و فقط نگاه کنم و نظاره گر جریان امور باشم! شاید فکر میکنم اگه ساکت باشم دیگران می فهمن نظرم چیه حق با منه ...

یه استاد داشتم که توی رشته خودش واقعا تک و ماهر بود و هست.استادم میگفت من اصلا به دنیای بیرون از خودم و جنجال ها و هیاهوهای بیرون کاری ندارم.تا جاییکه ضروری باشه از دنیای درونم خارج میشم در غیر اینصورت نمیذارم هیاهو و شلوغی دنیای بیرون منو با خودش به هر جهتی که خواست ببره...این منم که خودم به خودم جهت میدم راهو نشون میدم اونوقت کلی ایده و خلاقیت به ذهنم میرسه و باعث میشه کارای هنریم تک بشه...خاص بشه .

منم چشمامو می بندم به درون خودم...به تنهایی های خودم سفر میکنم. چقدررر ایده میاد.چقدر ذهنم باز میشه.سعی میکنم کاری به بیرون از خودم نداشته باشم.وقتی خودمو پیدا میکنم انگار یه قاره جدید کشف کردم...خدا رو تحسین میکنم اگه مقلد صرف نباشیم و تو حیطه خودمون تو سبک خودمون خاص باشیم اونوقت دیگه نگران نظرای دیگران راجع خودمون نیستیم...خودمونیم.خود خود ناب خودمون!


برچسب‌ها: خاص بودن خود بودن پذیرش خود اعتماد به نفس
[ 93/06/15 ] [ 22:31 ] [ ایدا ]
درود

خودمو میخوام خودمو دوست دارم با خودم حال میکنم وقتی موزیکای اروم مورد علاقمو میذارم چایی که دوست دارمو دم میکنم کتابایی که خوشم میادو میخونم جاهایی که دل بخواهمه رو میرم با ادمایی که باشون راحتم رفتو امد میکنم حرف میزنم....اینا منن..من خودمو دوست دارم.

مدتهاست که منتظر کسی نیستم که بیاد زندگیمو رنگو بو بده تازه کنه بم انگیزه بده اصلا بیشتر از خودم منو دوست بداره!!! نه ...خودم اونقدر خودمو میخوامو دوست دارم که همش انگیزه دارم پیشرفت کنم درس بخونم از خودم مراقبت میکنم بهترین غذاها و لباسا رو تا اونجا که در توانم باشه استفاده میکنم و به خودم به روحم به نیازهام احترام میذارم.

سعی میکنم از امکانات و فرصت هایی که دارم هرچند کوچک استفاده کنم وقتمو هدر ندم تا جاییکه میتونم برای خودم و ارزش هام احترام قایل بشم و به دیگران اجازه ندم از حد و مرز خودشون در ارتباط با من فراتر برن!

یاد گرفتم که هر طور به خودم بها بدم و هر طور در مورد خودم فکر کنم بازتابی هست در نگاه دیگران.یعنی دیگرانم همونطور که من با خودم رفتار میکنم بام برخورد میکنن. پس به خودم احترام میذارم حتی در خلوت و تنهایی ....! 

خودم تلاش کردم تا به این احساسات و باورها رسیدم...که این منم خود خود منم که میتونم سرنوشت و سبک زندگیمو انتخاب کنم و هرطور دوست دارم پیش برم. هیچ کسی مقصر اشتباهات من نیست جز خودم و هیچ کسی جز خودم نمیتونه بم انگیزه و امید بده.روی پاهای خودم می ایستم و منتظر هیچ کسی نمی مونم.حتی اگه کسیم وارد زندگیم شد و  درک شدم باز هم فردیت خودمو از دست نخواهم داد وابسته  نخواهم شد و تنها همدل همدم و همراه خواهم بود...با ادما به احترام و ادب رفتار میکنم و دنبال علاقه مندی هام میرم و از زندگیم لذت می برم ...

 

 


برچسب‌ها: خود شکوفایی دوست داشتن خود استقلال شپخصی پیشرفت
[ 93/06/13 ] [ 22:5 ] [ ایدا ]
یه روزی زیر گنبد نیلی بود یه گلدون تنهای تنها         خالی بود جای گل توی قلبش    ریشه داشت تو دلش غم دنیا

 فقط اومدم بگم واقعا از رحمت خدا ناامید شدم....پس این خدا کجاست ؟!

[ 93/05/17 ] [ 12:27 ] [ ایدا ]
درود

تو این مدتی که از زندگیم سپری شده فهمیدم که هر اتفاقی یا مشکلی یا حادثه ای تو زندگی ما آدما،یه صلاح یا حکمتی داره و بعدها که اون مشکل یا اتفاق حل یا کمرنگ تر شده یه کم که فکر میکنیم به این نتیجه میرسیم که انگار اون مشکل یا حادثه باید پیش میومده!

منظورم اینه که حتی اگه بدترین شرایطم پیش بیاد و به ظاهر امورات سختو دشوار بگذره، اما بازم توش خیر و خوبی میشه پیدا کرد یا به قولی توی هر شری،خیری قرار داده شده که شاید بعدها متوجه بشیم. راستش واسه خودم این اواخر اتفاقی افتاد که مقصرش هم خودم بودم خیلی فشار روحی روم بود بدتر اینکه خودمم مقصر بودم و فکر میکردم دیگه چاره ای واسه حل مشکلم نیست تا اینکه الان یه مدته اون مشکلو موضوع کمرنگتر شده و استرسمم کم شده وفتی الان میشینم فکر میکنم میفهمم که انگار باید اون اتفاق میفتاده و درسته که سختی زیادیو تحمل کردم ولی خیرش این بود که به واسطه شکایت من از اون فرد،پاش که به دادگاهو کلانتری باز شد ترسید هول کرد ادب شد که دیگه اخاذیو دزدی نکنه دیگه دخترا رو تهدید نکنه. خب درسته که منم به واسطه این شکایت یه کم آبروم رفت جلو خانوادمو خیلی از مسایل پنهان شکافته شد ولی حداقل سودش این بود که یه آدم مفت خور دزد شناخته و دستگیر شد و ادب شد که دیگه دزدی نکنه.

شاید اگه من خودمو تو هچل نمینداختمو شکایت نمی کردمو از خیر گوشی موبایلم میگذشتم،اون یارو پرو میشدو یاد میگرفت بیشتر از اینو اون تهدیدو دزدی کنه و یا تا میدید چقد راحت میشه دزدی کرد،خلافای سنگین تر میکردو دخترای بیشتریو می چاپیدو تهدید میکرد.پس خوب شد شجاعت به خرج دادمو ازش شکایت کردم با اینکه میدونستم خودمم درگیر میشم.

پس نباید نا امید شد.هر اتفاقی حکمتی داره که اگه توش عمیق بشی می فهمی


برچسب‌ها: حکمت اتفاقات زندگی
[ 93/05/13 ] [ 23:10 ] [ ایدا ]
درود

یه روز نشستم تمام خاطراتی که واسه قبل بودو اینجا پاک کردم چون از حماقت هام رویاهایی که قبلتر ها داشتم دلگیر بودم! حالا دیگه هرچی باشه بیشتر تجربه کردم و این تجربه ها منو ...منو به اینجا و این حسا و فکرا و کلا این زندگی که دورو برمه رسوند.شجاع تر شدم صبورتر شدم و داناتر.یه زمانایی فکر میکردم عاشقم در حالیکه اسمش عشق نبود یه زمانایی فکر میکردم خیلی میفهمم در حالبکه فکرم به کل اشتباه بود یه وقتایی بی گدار به آب میزدمو همه چیو به هم میریختمو تهمت میزدم درحالیکه می بایست صبورترو آروم تر پیش میرفتم.همه اون زمانا که احساس حسادت لبریزم میکرد اما حالا اینجا تو این زمان واسم خنده آورن!  به طور کل هر لحظه و هر سنو وقتی هر حسی داشتم یا هر کاری کردم، به خیال خودم درست ترین و حقیقی ترین حس و حالو داشتم اما بعدها با گذر زمان متوجه شدم که سخت در اشتباه و توهم بودم و حقیقت از من دور بوده و فقط خودمو درگیر توهم کرده بودم.

تا حدی فهمیدم که حقیقت محض چیزی جز وجود خدا نیست خدایی که هر لحظه حسش کردم خدایی که وقتی حس میکردم دیگه راهی نمونده و باید تسلیم بشم،دستمو گرفت بلندم کردو گذاشت از نو شروع کنم.آره خب گاهی اونقدر از افکار منفی پر بودم که گاهی با خودم میگفتم نه امکان نداره تو دل اینهمه سیاهی اینهمه سختی،امیدی نوری وجود داشته باشه و حتی شاید وجود داشتن خدا یک دروغه!!! زمان گذشت و با سپری شدن زمان آگاه شدم که صبر  آره گاهی باید صبر کرد و منتظر موند تا نور دیده بشه.

خوشحالم که میتونم حس کنم لمس کنم ببینم و لذت ببرم و این زندگی برق آسا چیزی جز لذت بردن و شادی نیست.مشکلاتی هست سختیهایی پیش میاد و اومده که خودم تونستم پشت سر بذارم. تو دل سختی ها هر زمان که کسی کمکم کرد درکم کرد من کلی خوشحال شدم اون شخصو دعا کردم  محرم خودم قرار دادم و حس خوب گرفتم که تنهانیستم و تصمیم گرفتم منم مرهم دل دیگران باشم نه زخمی رو زخماشون.

برای همه صبر و شادی و امید و تن درستی میخوام

[ 93/04/27 ] [ 19:3 ] [ ایدا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گاهی وقتا که درگیری یا غم داری... بدون که
تو تنها نیستی... میلیونها نفر دیگم تو دنیان که
احساساتی مشابه تو دارن یا تجربه کردن!
یکی از اونام منم...

ایدا!
امکانات وب