قالب پرشین بلاگ


یادگاری های مجازی من!
تنها تو نیستی که گاهی سردرگم یا تنها یا خسته میشی...منم هستم!
اونقدر نسبت به آدما و انگیزه ها و کاراشون بی اعتمادم که بیشتر وقتمو سعی میکنم با خودم و توی تنهاییام سر کنم حتی اگه توی جمعی هم باشم اصلا حواسم آنچنان به آدما نیست و مدام درون خودمو کندوکاو میکنم...اگه بخوام خودمو جز یکی از تیپ های شخصیتی یونگ قرار بدم، جز درون گرای شهودی هستم!  اونقدر که با تنهایی ها و درون خودم حال میکنم از شلوغی و جمع خوشم نمیاد.البته اینطور نیست که مدام خودمو ایزوله کنم گاهیم مهمونی میرم یا ...یا اصلا میرم بیرون.این ترم چون ترم آخر بودو زیاد درس نداشتم واسه همین کمتر دانشگاه میرفتمو اکثرا خونه بودم!

آره...یه زمانی میرسه که دیگه با تنهاییات دوست میشی با خودت و خواسته هات کنار میای و منتظر هیشکی نمی مونی! خودت واسه خودت همه چی میشی...تازگیا هرکیم بم میرسه میگه وای میخواستم بیام بت سر بزنم یا بیام بریم بیرون یا فلان کارو واست انجام بدم ولی نشد!   اینروزا انگار دیگرانم رغبتی ندارن که کاری بام داشته باشن و به قولی هرکاری میان بام بکنن! نمیشه!!!

چون خودم اینطوری خواستم...طوری رفتارو عمل میکنم که از بیرون یه دختر بی روح و سرد به نظر میام که اعتقادی به صمیمیت و یکرنگی ندارم و بیشتر به فکر خودم!

اما...کسی نمی دونه درونم چقدر شفافه! آره شفاف...زیادی واقع بینو حساسم یعنی اگه کسی حرفی  بزنه یا ناخواسته کاری کنه که ناراحت شم زود رابطمو با اون شخص تموم یا کمرنگ میکنم و کناره میکشم و گاه تا سالها بله تا سالها از اون شخص دوری میکنم! اما خیلی ها رو میبینم که اصلا چیزی به دل نمیگیرن و اگه هم کسی سبکشون کرد یا حرفی زد که ناراحت شدن، باز به رابطه هاشون ادامه میدن و احیانا واسه مدت کوتاهی به دل میگیرن...اما من حتی شده باشه وارد اون جمعی که اون شخصی که ناراحتم کرده توش باشه هم نمیشم و اصلا کلا همه رابطه هامو شاید سر یه حرف یا دلخوری کوچیک،بهم میزنم!

روز به روز درونگراتر و تنهاتر! چرا؟! چون کسی غیر از خودمو قبول ندارم انگار خودم واسه خودم همه چیزو همه کس شدم...انگار خودم واسه خودم کافی و بس شدم!

[ 93/09/25 ] [ 20:9 ] [ ایدا ]
ای کاش دعاهایی که مامانم در حقم کرد یا دعاهایی که مادربزرگم برام میکنه یا اون دعاییکه امروز عموم واسم کرد گفت خدا خوشبختت کنه یا اون دعاییه که اون پیرزنه اونروز دم ایستگاه کرد ...ای کاش خدا این دعاها رو اجابت کنه در حقم!

من میترسم از اینکه سربار خانوادم یا کسی باشم مستقل نباشم محتاج باشم! دلم میخواد خودم از خودم و تلاش خودم پول داشته باشمو خرج کنم میخوام که رو پاهای خودم باشم...خدایا تو که آرزوهای همرو برآورده میکنی خب این زندگی منم یه سرو سامونی بده چه میدونم مستقلم کن!

همه ما تو زندگی یه رازهایی داریم که دلمون نمیخواد کسی خبردار شه مثلا کارایی کردیم که هنجار جامعه نبوده یا هرچی...راز! شاید این مسائلی که الان من راز میدونم و نمیخوام کسی سر در بیاره، در آینده اصلا راز محسوب نشه و عادی به حساب بیاد اما تا رسیدن اونروز،از افشای رازهام میترسم و گاهی خواب میبینم که با وضع نامناسبی تو خیابونا هستم و میخوام برم خونه اما خونه دوره!

[ 93/09/23 ] [ 22:48 ] [ ایدا ]
حدود یک هفته قبل بود که یکی هییی اصرار میکرد میخوام بات آشنا شم منم خدا شاهده اصلا جوابشو نمی دادم.هی اصرار میکرد من بهونه میاوردم چون خدا رو شکررر خدا رو هزاااران مرتبه شکررر که اصلا بهترینشم بیاد جلوم دلو دماغ حرف زدنو رابطه با هیچ پسریو ندارم.همشون هر شکلو سایزو هر نژادی باشن یه طورن واقعا بچه هستن و رفتارای بچگانه ای دارن که خوب میشه از حرفهاشون تشخیص داد و اکثرا تحت تاثیر مادراشون و نظرات مادراشون نسبت به زنها قرار دارند.بعد از یک مدتی میبینی اون مرد مغرور با ابهتی که باش آشنا شدی دیگه یخش آب شده و مث بچه هاست! فقط از بچه ها قدش بلند تره!!! والا

خلاصه کاری به اینا ندارم این یارو هی اصرار میکرد بیا همو بشناسیمو این حرفا شاید نظرت عوض شدو زود قضاوت نکنو من کاری به درس خوندنتو اینا ندارم قول میدم وقتتو نگیرم منم قرار گذاشتم ولی جوابشو ندادمو نرفتم دوباره فرداش گفت حالا بیا پشیمون نمیشیو این حرفا آقا از بس اصرار کرد گفتم بذا برم هر چه بادا باد حالا این هی میگه.خلاصه آماده شدم رفتم بعد یارو میگه کجا بریم؟! گفتم هرجا خودتون صلاح میدونید شما اصرار داشتین بیام شما قرار گذاشتین باید از قبلشم باید برنامه ریزی میکردین اما من خوشم نمیاد تو خیابونا بچرخمو نشون داده بشم ترجیح میدم اگه مایلید یه جا بشینیم.

آقا اینهمه کافه و نمیدونم جا تو این شهر ریخته بعد همش هی رد میشد از کافه ها الکی میگفت وای چقد شلوغه جا نیست!!! بعدشم الکی گفت وای دوستم تو بیمارستان تصادف کرده فوری باید برم!!! هی تو راه میگفت ازت خوشم اومده این حرفا! خسیسسس احمق بی شعور وقت منو گرفت ...بی شعور واسه اینکه دو قرون خرج نکنه الکی منو تو خیابونا تابوند...عمرا عمرا با کسی قرار بذارم تو خیابون تاب بخورم اکثرا میرم کافه.اینا که تو ماشین میشونن هی میتابونن واسه زن ارزش قائل نیستن یه مشت آدم بی شعورن که ارزشها و حرمتها رو یاد نگرفتن.وگرنه خیلیام هستن شیک طرفو دعوت میکنن کافه با هم حرف میزنن آشنا میشن.اینکه تو خیابونا هی تاب بخوری باشون از ارزشت کم میکنه بعدشم الان نه اینکه چیزی باشه از این ناراحتم که گفتم آخه دختر تو که نشستی تو خونه راحت درستو میخونی کلاساتو میری هر دفعه ایم یه کار هنری میکنی چرا پا میشی اصرار یکیو قبول میکنی میری باش بیرون؟! میدونی؟! از مرد بی شعور خسیس بدم میاد مردی که طرفو میشونه تو ماشینو با یه تاب زدن آشنا میشه بی شعوره! ناراحتم که چرا درخواستشو قبول کردم باش برم بیرون! که این بخواد برا دو زار هی تو خیابونا منو نمایش بده اینهمه جا و کافه تو شهر باشه الکی بگه شلوغه!!! بعدم الکی بگه وای دوستم تصادف کرده باید برم حالا میدونی چیش منو میسوزونهههه؟! اینکه آخرش که پیاده میشی بگه خب حالا که همو شناختیم کی ببینمت دوباره؟!!!!

[ 93/09/21 ] [ 20:17 ] [ ایدا ]
شبها وقتی میخوام بخوابم حدود نیم ساعت طول میکشه که کم کم خوابم ببره و به قولی بیهوش شم! توی این نیم ساعت به روزها و جریان هایی که تو زندگیم سپری کردم،فکر میکنم.یاد شیطونی ها و سر به هوا بودن هام می افتم یاد اون کارها و رفتارهایی که به عقل جن هم نمیرسید اما من با تبحر تمام انجام میدادم! هاها یاد اون روز زمستونی بخیر که رفتیم یه کیک کوچولو کاکائویی خریدیم اونا اومدن دنبالمون رفتیم پیش  رز و... اینا! چه دورانا چه هیجانا چه فکرا چه رابطه ها چه نگرانی ها چه خوشحالی ها چه تردید ها و چه لحظه هایی که خیلی زود گذشت و منو به اینجا و این لحظه رسوند! 

حس میکنم یه کم عقلم دیگه داره بیشتر میرسه واسه همینه یه کوچولو بیشتر از گذشته تو کارام احتیاط میکنم البته خب هر زمانی هر دورانی تو زندگی،کیفیت ها و خصوصیات خاص خودش رو داره شاید اگر باز شرایطش جور شه باز هم خودمو وارد یه جریاناتی بکنم اما راستش میدونی چیه؟!  انگار دیگه مث قبل حالش نیست حسش نیست دلم یه چیزی فراتر و با کیفیت تر از جریانات گذشته رو میخواد دیگه به اون چیزای کم یا چطوری بگم پوچ قانع نمیشم...،یعنی راستش الانم اگه خودم بخوام شرایطش هست جوره ولی دیگه حس میکنم اون آدم سابق نیستم که اینطوری خوش باشم دلم اصالت دلم پاکی دلم فهم شعور میخواد! 

در کل زندگی همینه...سعی کنیم از هر دورانیش لذت ببریم و حواسمونم باشه نه هر لذتی! لذتی که حس خوبو پاک بده.

[ 93/09/12 ] [ 11:58 ] [ ایدا ]
ازش خوشم اومده! آدم آروم و منطقیه آرامش تو رفتارها و کاراش موج میزنه...حس تکیه گاه حس اینکه یه آدمه امن و خوبه رو بم منتقل میکنه...انگار از اوناست که وقتی یکی داشته باشدش خیالش راحته که یه جای امن و آروم دلش گیر کرده!

نمی دونم چند سالشه زن داره یا نه بچه داره یا نه....هر موقع سوالی بپرسم با آرامش جواب میده تازه بهمم امروز نمره داد.نمره خوب داد. خوشحالم کرد.

اینقده چهرش آرامش بخشه...قشنگ نیستا ولی یه جوری خواستنیه خوبه دوس داشتنیه مردونس! 

چقدر خنگ بودم که باش کلاس برنداشتم هیچ وقت باش کلاس برنمیداشتم این دفعه یکهو شد و کلاسم با اون بود. اینقده خوب درس میده که نگووو.امیدوارم همیشه شاد و تن درست باشه....اگه بخوام کسیو انتخاب کنم یکی مث اینو انتخاب میکنم...امنو آروم!

[ 93/09/10 ] [ 19:57 ] [ ایدا ]
امروزززز بی دلیل خوشحالممم.امیدوارم به یک آینده ی خوب و پر از آرامش.یعنی زندگیم به کجا و چطور ختم میشه؟! یعنی میون اینهمههه آدمای دنیا، عاقبت و سرانجام من چی میشه؟! چیکار میتونم واسه این دنیا و آدماش انجام بدم که همیشه حس خوب داشته باشم؟!   اصلا من کی هستم؟! یه دختر...یه دختر که اومممم یه دختر که تو ذهنش فانتزی میسازه و در کل سعی میکنه منطقی باشه! میدونستی خوب یا بد مطلق نداریم؟! 

یعنی بی نهایتتتت دنیای موازی داریم که پر شده از احتمالات...یه مبحث شاید جدید توی روانشناسی مطرح شده به اسم مبحث فراکتال!  یعنی حوصله ندارم توضیح بدم برو خودت سرچ کن و با این مبحث جالب آشنا شو! 

پ ن: هی تویی که دارم با قانون جذب، واست انرژی میفرستم که به سمتم بیای میشه یختو بشکنی و دوباره ....؟! آره؟! دنیا دو روزه ما که این حرفا رو با هم نداریم تو به حرفای اون کاری نداشته باش بیا خود واقعی منو بشناس.

[ 93/09/09 ] [ 11:33 ] [ ایدا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گاهی وقتا که درگیری یا غم داری... بدون که
تو تنها نیستی... میلیونها نفر دیگم تو دنیان که
احساساتی مشابه تو دارن یا تجربه کردن!
یکی از اونام منم...لطفا از مطالب کپی برداری نکنید!

ایدا!
امکانات وب